يک چهار سالگی
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦  

سلامی به وسعت زیبای دلنواز پائیــــــــز

هنگامه تولد دوباره ات همواره احساسی دلنشین را برایم به دنبال داشته است.همیشه با

من بودی و با احساسم شریک.تویی که در نهایت کلام بی کلامت٬ از پس یک سکوت٬ درون

آزاده را مرور می کنی تا آزاده تر شود! آنان که یار همیشه ی من بوده اند و سطرهای پیکر

 تو را خوانده اند٬ خوب می دانند که تو چقدر مبهم اما آشکار٬ آزاده ای که بود و شد و

هست را فریاد می زنی!

به رسم هر سال می خواهم از دوستان عزیز کلبه ام بگویم:

سینا:به اندازه ی کلبه ی عشقم برام عزیزی برادر خوب و مهربون آزی.

بشیر:در تولد یک سالگی و دو سالگی کلبه٬ اسم تو منو یاد music می انداخت.پارسال در

تولد سه سالگی کلبه به عـــنوان شوخــی بهت گفتم منو یاد نیچه می اندازی.امســـال    

    می خوام بهت بگم اسمت منو یاد یک Amigo مینداره!آمیگویی که خیلی عزیزه.

امید:

Loyal friend of me & love cottage donُ t go to jungle for fastening a conejA

because she has an uncle that protects her

سمیه:دختر بارونی وقتی می بینی یکی خودتو نظراتتو دوست داره ناز نکن٬ حتما باید

بارون بیاد تا تو باهاش از اون بالا بیفتی تو کلبه ی من؟

قلندر:پر از ناگفته های ملفوظ و گفتنی های مسکوتی...بیشتر بگو!

نازی:نازی جونم٬ دختر کوچولو تو خیلی به تخت جمشید من٬ نزدیکی ها پس قدر خودتو و

نامه هایی که به خدا می نویسی رو بدون.

زینب:همش یاد آزارهای تصوریتون می افتم٬به خدا ٬خدا ازتون نمی گـذره ها.زی زی

اون شیرینی که دادی قبول نبود.شاذ هم شد شیرینی؟اگه می خوای اینجا اعلام نکنم

مناسبت شیرینی چی بوده باید بازم شیرینی بدی.

محمدینو ی کتونی:محمدینو ما اگه نخوایم سارینو وی آرینو کلوزینو رو ببینیم باید کدوم ADSL

 رو بخریم؟تو کل دنیا فقط یه محمدینو از فلورانس داشتیمینوها...می شه تجدید نظرینو

کنینو؟؟؟

نوشین:می بینم که پارک گوربایاییه هم نرفتیم...yah yah yah چیه دنبال ژوکــــر

می گردی؟معلومه کجاست خب.اگه شامس بدبختی رو رد یابی کنی پیداش می کنی.به

 نیما بگو ارتباطشو با عوامل حمومک و شلوار خسرو که روی پنکه است قطع کنه وگرنه یه

روز تلافی می کنم هر چی بدی ک...

فرهاد:مستر هدایت اگه من یک فاتحه زورکی برای روح مرحوم صادق جان بفرستم راضی

می شید آوازی در فرجام رو از رنگ سینمایی در بیارید؟

سارا:سارا دی ماهی خودم٬ از طرف من نبات عمه رو بخور.

نوید:دیگه رفتی قاطی مرغها و توی کلبه کم پیدایی.امیدوارم تا همیشه در کنار پگاه

خوشبخت باشید

Alguien que viena:

Te amo más que mí te necesito

مهندس ماکان دانشگاه شریفی/محمد یونی سابق و افسر وظیفه معاصر ارتش/بهار

عزیزم/نیما از غلط های زیادی/آقای دانش/حمیدرضای عزیز/سامان خودمون /مهرداد

عزیز/ شیوای خودمون/سبا از بامداد صداقت/آریانو/بیکارالدوله/قاصدک/west /neat

/امین از فرشته ی جهنمی/سبا که بخاطر کنکور رفته مرخصی/محمد۱۳۰۰۲

/شقایق/زوربا/نیلوفر آبی/فروغ/استاد علیرضا/سعادت/آدم برفی/Ramat

/شهاب گراف/اکبر از فریاد سکوت/هلال دوست داشتنی/بزرگمهر عزیز و...

همگی به حرمت نظراتی که تو این کلبه یه یادگار گذاشتید برایم عزیز هستید.

در چهارمین سال از تولدت باز از خدایمان می خواهم آن دونده ای باشم که ماراتن را به

مقصد خط پایان شروع کرده است.پس یاری ام کن که تا آزاده هست در اینجا پیدایش کنم!

                             تولدت مبارک ای بخشی از زندگی و وجود من

...آزاده از کلبه ی عشق


 
تسلیم نمی شوم...!!!
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦  

((در جواب پست ۳۰ شهریور وبلاگ شهر فرهنگ))

تسلیم نمی شوم...من شکست نخوردم ولی تو باختی...نمی بینمت آنقدر بزرگ که مرا

شکست دهی...!

تسلیم نمی شوم...تو را نمی بخشم ولی تو مرا فراموش نخواهی کرد.....براستی که من را

 نشناختی...!

تسلیم نمی شوم...ولی برو و دیگر نیا.....نمی بوسمت بر لب اگر باز گردی...!

تسلیم نمی شوم...خسته نیستم از بس مبارزه کردم...اما کجایی میدان بی حاصل این پیکار

٬ که نمی خواهمت دیگر...!

تسلیم نمی شوم...نگو که ضعیف بود و شکست٬ بگو قوی بود ٬ با خویشتن نشست و در

 خویشتن شکست...کجایید تکه تکه های قلبم که میخواهم قلبی بزرگتر با شما بسازم...!

تسلیم نمی شوم...مرا نه دردی است و نه درمانی...مرا تا بی نهایت راه است و رفتن و

((خواستن))...!

تسلیم نمی شوم...نیا چون قلب من تو را نمی خواهد...بیا که تنها واژه ای که این دل کم

داردت...!

تسلیم نمی شوم...می روم ولی بدان که وقتی باز گردم قلبم را دیگر جایی برای تو

نیست...بازمی گردم و قلبم را می بینی که جایی بس فراخ تنها  برای توست...!

تسلیم نمی شوم...سرانجامم را او که بزرگی اش را یقین دارم ٬ رقم می زند...!

تسلیم نمی شوم...دو رنگ که سهل است تک رنگ می شوم تا یکرنگی وجودم تو را کور

 کند...یک رنگ که باشم در تک رنگی ناب تو حل می شوم...!

تسلیم نمی شوم...مرا بسی نعمت که زنده ام...اندکی صبر می کنم...سحــــــــــــــــــر

چقـــــــــــــــدر نـــــــــــــــــــــــــــــــــــزدیک است...!

تسلیم نمی شوم...سرم را در زیر آب نگاه میدارم تا زلال شوم به همان قــــدر که قبلا

بودم...شاید هم زلالتر...آری می خواهم زلالتر باشم...!

تسلیم نمی شوم...تا فراسوی دریایی نا متناهی پر خواهم کشید...باشد که این پــــــرواز٬

شروع دوباره ام باشد!

تسلیم نمی شوم...دفتر خاطراتم چقدر برگ تازه برای نوشتن دارد...تمام خط های نوشته و

نانوشته اش را چقـــــدر دوست دارم...!

تسلیم نمی شوم...امضا می کنم ... با عقل و احساسی که یکـــــــــــــی شده اند امضا

می کنم...کجاست سند دربند شدنم که همه جایش را برایتان امضا می کنم؟...!

تسلیم نمی شوم...بگویید بیاید...من تا مرز عرش خود خدا٬ می خواهم بمانم راه بودنش

را...!

تسلیم نمی شوم...سخن می گویم....اما ببین ناگفته هایی را که همه خود در نگاهم موج

می زنند...!   

تسلیم نمی شوم...می خوابم...قول می دهم که خوابت را نبینم چرا که انکار پذیری و فانی

 اما قول نمی دهم که خواب تو را نبینم چرا که تو واقعیتی هستی انکارناپذیر و مانی...!

تسلیم...؟؟؟

تسلیم ...؟؟؟

تسلیم...؟؟؟

نه...تسلیم نمی شوم...چرا باید تسلیم شوم حالا که تابستان دوست نداشتنی رفته و پاییز

 اعجازگرم آمده است و می گویدم که زمستان تا بی نهایت دوست داشتنی ام در راه

است؟؟؟!!!

تسلیم نمی شوم...حتی اگر به تبعیدگاه خوش خیالی تبعیدم کنید٬ من به وسعت اعتقادی

که به خدای قلم دارم هـــــــــــــــــــــــرگـــــــــــــــــــــــــــــز تسلیم نمیشوم...!

...آزاده از کلبه ی عشق