همه می ميرند!!!
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦  

رژین بازیگر تئاتر است.دوست دارد بزرگ و مطرح باشد و در عین حال از مرگ می ترسد.با

مردی بنام فوسکا آشنا می شود که رفتار عجیب و منزوی بودنش مانند دیوانه هاست!رژین

از روی کنجکاوی در زندگی او وارد می شود.فوسکا زندگی جاودان دارد!رژین در ابتدا باور

نمی کند اما با نشانه هایی که می بیند به این باور می رسد که فوسکا واقعا نا میرا

است!رژین او را مجبور می کند که داستان زندگی اش را تعریف کند:

قرن چهاردهم میلادی است.رایموند فوسکا بر شهر کارمونا در ایتالیا فرمان می راند.اما

سروری بر این شهر کوچک او را راضی نمی کند.فوسکا نقشه های بسیاری برای اجرا دارد

 اما این نقشه ها آنقدر زیاد است که به زمانی بیش از عمر طبیعی یک انسان نیاز

دارد.فوسکا دوست ندارد مثل دیگران روزی بمیرد و تمام شود .او در جستجوی داروی

جاودانگی است!روزی پیرمردی را محکوم به قتل می کند.پیرمرد در ازای نجات جانش٬

داروی جاودانگی را به فوسکا می دهد!فوسکا دارو را روی یک موش امتحان می کند٬ وقتی

از نامیرا بودن او اطمینان می یابد٬ دارو را می خورد!حال دیگر فوسکا نخواهد مرد!و در ازای

نامیرا شدنش روز به روز بیشتر از انسانیت فاصله می گیرد!کار و تلاش انسان های دیگر

برای او بی معنا ست((چنان تلاش می کنند که گویی تا ابد زنده اند!اما خیلی زود می میرند

 و از آنها هیچ نمی ماند.اما من همواره هستم و خواهم ماند.قدرت مطلق دنیا فقط من

هستم!))

سال ها و قرن ها می گذرد٬ زن های بسیاری یکی پس از دیگری به زندگی او وارد می

شوند و پس از مرگشان زندگی برای فوسکا ادامه دارد!او به خیلی از خواسته هایی که

روزی برایش دست نیافتنی بود می رسد.به طور غیر مستقیم اسپانیا٬ آلمان٬ فرانسه و

آمریکا را تحت سلطه دارد و اگر بخواهد می تواند تمام دنیا را از آن خود کند! اما دیگر

فرمانروایی بر هیچ چیز٬ دنیای نا میرای وجود او را ارضا نمی کند!ماریان یکی از همسران

محبوب او در هنگام مرگش با گریه به فوسکا می گوید:((تا ۵۰ سال دیگر مرا فراموش می

کنی و از عشقمان هیچ نمی ماند.چه بسیار زن هایی که جای من را خواهند گرفت.کاش تو

 هم مثل من میرا بودی تا با مرگمان٬ عشقمان جاودانه می شد.))ماریان می میرد در

حالیکه قلبش مدت ها قبل وقتی که راز جاودانگی فوسکا را فهمید٬ مرده بود!

و فوسکا باز تنها می شود!هر روز مثل دیروز!مثل ۱۰۰۰ سال قبل و مانند ۱۰۰۰۰۰ سال

بعد!او قرن ها با شمایل یک پسر جوان ۲۴ ساله زیسته است و از این زندگی بی پایان

منزجر شده است!تمام لذت های زندگی حالش را به هم می زنند.همه ی کسانی که

دوست می داشته مرده اند.دیگر نمی تواند دوست بدارد.اگر هم کسی را دوست بدارد٬ چه

 فایده ای دارد چرا که او خیلی زود یعنی ۱۰ ٬ ۳۰ یا ۵۰ سال دیگر می میرد و باز فوسکاست

 که با خودش می ماند!دوست داشتن٬خندیدن ٬ گریه کردن را از یاد برده است!روزی خودش

 را از همه ی مردم میرا برتر می دانست اما حالا به حال آنها غبطه می خورد چرا که آنها

بلدند بمیرند و توانایی مردن دارند اما فوسکا از این نعمت محروم است و محکوم است که تا

ابد زندگی را مردگی کند!((در زندگی که به آن میخکوب شده بودم بدبختی سنگین تر از

خوشبختی نبود!نفرت هم به اندازه ی عشق بی مزه بود!))

فوسکا داستان بی پایانش را با این جمله برای رژین تمام می کند:((می ترسم...از

روزی می ترسم که دیگر کسی جز من و آن موش در دنیا باقی نمانده

باشد!!!))

((همه می میرند)) نوشته ی خانم سیمون دوبووار و با ترجمه ی بسیار خوب مهدی

سحابی٬ جزو کتاب هایی بود که از خواندنش واقعا لذت بردم.این کتاب با نثر قوی و تاثیر

گذارش نه تنها یک رمان سیاسی-اجتماعی است بلکه در ورای داستان ٬ تاریخ چندین قرن

گذشته را هم روایت می کند.براستی که در زمان بیکرانه هیچ کاری نمی ماند که ارزش

آغازیدن٬ کوشیدن و به پایان رسانیدن را داشته باشد.زمان٬ که هر لحظه اش برای انسان

های میرا ارزشی یگانه دارد٬ برای فوسکا خط پایان ناپذیری می شود که او در امتدادش

برای همیشه سرگردان است!مرگی که به کار و کردار انسان٬ به سخاوت و بی باکی و

جانفشانی و از خود گذشتگی معنی می دهد از فوسکا می گریزد!

جاودانگی در ابتدا شیرین است اما وقتی به تمام هدف هایت می رسی همه چیـــــــــــز

بی معنی می شود!دیگر حوصله ی فکر کردن به اهداف جدید را نداری چون طعم همه چیز

را چشیده ای.ارزش زندگی به محدود بودن آن است!

                 آری ٬ روزی همه می میرند٬ اما پیش از مردن زندگی می کنند!!!

...آزاده از کلبه ی عشق