پارک وی پلی به مقصد مرگ!
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦  

در ۱۰ فیلم بلند سینمایی فریدون جیرانی ٬ توجه  خاص او به عشق‌های جنون‌آسا  که با

چاشنی مرگ به پایان می‌رسند٬ به چشم می خورد! پارک وی دهمین ساخته بلند او، یک

تریلر جنایی است که لحظات پرتنش فراوانی دارد!از میان کارهای جیرانی قرمز و شام آخر

 را دوست داشتم و حالا با دیدن پارک وی پس از مدت ها از دیدن یک فیلم در سینما لذت

بردم.ژانر وحشت و دلهره همیشه جایش در سینما ی ما خالی بوده. در بین کارگردان های

ایرانی ساموئل خاچیکیان با این سینما آشنایی داشت و فیلم هایش می توانستند حس

لازم را القا کنند.بعد از انقلاب به جز فیلم طلسم و چند فیلم انگشت شمار٬ فیلمی در این

زمینه ساخته نشد که در کنار جذابیت ٬ نوآوری هم داشته باشد.و شاید به همین دلیل است

 که پارک وی با وجود نقاط ضعفی که دارد می تواند مخاطبینی را که به ژانر دلهـــــــره و

تریلرهای جنایی علاقه مندند٬ راضی کند.گرچه در مواردی از جمله ازدواج ناگهانی و دور از

ذهن کوهیار و رها اغراق شده است اما در کل فیلم با کارگردانی خوب جیرانی آنقدر خوش

ساخت هست که در سینما به ساعت خود نگاه نکنید و با بازیگران و قصه ی فیلم همذات

پنداری کنید.

شاید یکی از اهداف جیرانی اشاره ی زیرکانه به برخی آشنایی های ناشیانه ای است که

بین دخترها و پسرها صورت می گیرد و به فاجعه ختم می شود !

کاراکتر ((مشرقی)) این بار در قالب سیمین مشرقی باز هم در فیلم های جیرانی حضور

دارد.پارک وی اشتراکاتی با فیلم ((قرمز)) دارد.نگاه های سرد و مبهوت٬ برخوردها و حرکات

 هیستریک ٬ سکانس کتک خوردن کوهیار بخاطر رها ٬ اطلاع رسانی زمانی که زیرنویس

تصویر می شود و حتی بعضی دیالوگ ها مثل((بخند...بیشتر...بازم بخند)) کاملا تداعی

کننده ی قرمز است و این نکته را یادآور می شود که هنوز هم ناصر ملک ِ قرمز ٬ یکی از

دغدغه های اصلی جیرانی است .چرا که کوهیار همان ناصر است فقط جوان تر شده و

بیمارتر .

تصویر برداری و تدوین هم٬ با ساختار فیلم هماهنگ است.صحنه های اکشن مصنوعی و

آزار دهنده نیست و بازی ها نسبتا قابل قبول است.شاید از دیدگاه فنی اشکالات زیادی به

 فیلم وارد کنند ولی از نظر من پارک وی فیلمی است که ارزش دیدن را دارد البته اگر کسی

 هستید که از دلهره لذت می برید!!!

پ.ن :به سینما نرویم که فقط نقاط منفی فیلم ها را ســـــــرچ کنیم!قبول دارم نمونه های

خـــــــارجی خوبی را می توان نام برد که پارک وی در مقابلشان هیچ حرفی برای گفتن

ندارد. اما کاش ياد بگيريم فقط برای دیدن نیمه ی خالی به سینما نرویم و از هر چيزی به

مثابه امکاناتش توقع داشته باشيم و بدانیم که نباید از سينمای کم بضاعت ايران انتظار

داشته باشيم که Stigmata بسازد !پس  اين فیلم را  با هم رده های ايـــــــرانی خودش

بسنجيم.وقتی پارک وی را با فيلم هايی مثل قتل آن لاين ٬ خوابگاه دختران و چند مورد

ديگر مقايسه کنيم اگر منصف باشيم اعتراف می کنيم که اين فيلم خيلی خوش ساخت تر

از همقطارهایش است !!!

...آزاده از کلبه ی عشق


 
من و کوله بارم!!!
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦  

۴.۶ میلیارد سال پیش بود که خدا زمین را آفرید! من با کوله باری بر دوش ٬ پر انرژی و

سرخوش آماده بودم تا حرکت کنم!...اما دیدگانم زودتر از پاهایم فهمیدند که مرا توان ِ رفتن

نیست و اگر بروم خواهم سوخت چرا که زمین پوشیده از مواد مذاب بود!

کم کم سطح زمین سرد شد و پوسته ای سنگی آن را در بر گرفت!بخار آب ِ اتمسفر متراکم

شد و از بارانهایی مداوم٬ اقیانوس های وسیعی تشکیل شد! من با کوله باری بر دوش٬ پر

انرژی و سرخوش آماده بودم تا حرکت کنم!...اما اولین قدم به من گفت که اگر پیش روم در

 بحر نا متناهی دنیا مغروقی بی اثر٬ خواهم شد!

۳/۵ میلیارد سال پیش بود.خداوند به این کره ی دل ساخته اش٬ رنگ حیات زد!من با کوله

 باری بر دوش ٬ پر انرژی و سرخوش آماده بودم تا حرکت کنم!...اما هر ثانیه خداوند مُعجبی

جدید خلق می کرد و من با عقلی محصور در جصار زمان ٬ فقط این همه خلاقیت را نظاره

گر بودم! خداوند می آفرید٬ می آفرید و می آفرید ! تماشای این حیات نو٬  آنقــــــــــدر مرا

مجذوب کرد که وقتی به خود آمدم ٬ قرن ها گذشته بود و من هنوز جایی نرفته!!!

۲۴۸ میلیون سال پیش بود.دنیا دیگر خیلی شلوغ  شده و دیگر جذابیت ِ این حیات نو برای

چشم هایم آشنا بود! من با کوله باری بر دوش ٬ پر انرژی و سرخوش آماده بودم تا حرکت

کنم!...اما تا خواستم قدم بردارم طرز نگاه پلزیوزوروس که دایناسوری شناگر بود٬ هیبت

ترسناک ایکتوزوروس٬ماهی خزنده ی شناگر و سایه ی مهیب تکودونت که نمی دانم پرنده

بود یا خزنده ٬ چنان خوفی بر دلم انداخت که ترجیح دادم در سایه ی درخت عظیم الجثه ای

که چند صد سال پیش٬ در کنارم رشد کرده بود٬ بمانم!

۶۵ میلیون سال پیش بود.دیگر نه نگاه پلزیوزوروس٬ نه هیبت ایکتوزوروس و نه سایه ی

تکودونت هیچ کدام مرا نمی ترساند! نمی دانم آنها زیبا شده بودند یا من شجاع؟؟؟!!!

شاید هم گرد غلیظ ِاجبار بود که بر ترس من و شکل غریب آنها ٬ سایه ی همزیستی

مسالمت آمیز افکنده بود!!! من با کوله باری بر دوش ٬ پر انرژی و سرخوش آماده بودم تا

حرکت کنم!تمام سلول هایم در طلب رفتن بود!.خسته بودم از این همه ماندن!!!اولین قدم

 را محکم برداشتم... که ناگهان چیزی فراتـــــــر از هیبت ترسنـــــاک موجودات آن زمان و

صدایی لرزاننــــده تر از غرش رعدهای آن روزها ٬ چشم های من را به خاموشی برد!

نمی دانم چند سال گذشته بود! فقط می دانم که من از پس ِ یک انقـــــراض بــــــــزرگ

 می آمدم!!!انقراضی که نه به دایناسور شناگر رحم کرده بود و نه ماهی خزنده را به جا

گذاشته بود!اما من هنوز بر جا مانده بودم!!!چشم هایم برای دیدن آن هــمـــه تحولی که

می دیدم چقدر کوچک بود!من با کوله باری بر دوش ٬ پر انرژی و سرخوش آماده بودم تا

حرکت کنم!...اما صدای کسی که شکل من بود من را بیهوش بودنش کرد! خدای من چه

می دیدم؟! او مثل من بود! نه جمجمه اش کوچک و نه آرواره اش بزرگ٬ درست چیزی

شبیه من بود! بعدها فهمیدم نامش انسان است! وقتی که برایم حرف زد در سایه ی

همان درخت که حالا تنها فسیلش برایم مانده بود ٬ نشستم و برای شنیــــدنش گوش

شدم.من را چه باک از گذشت میلیون ها سال دیگر!می خواهم تنها او را بشنوم!

۵۰۰ سال پیش بود.دیگر من و او تنها نبودیم! همه جا پر از انسان بود! من با کوله باری بر

دوش ٬ پر انرژی و سرخوش آماده بودم تا حرکت کنم! دیگر باید بروم! اگر روزی آتش مذاب٬

فردایش اقیانوس فراخ و پس فردایش موجودات ترسناک مرا از رفتن بازداشته بودند ٬ حالا

دیگر در میان این همه همنوع ٬ باید تا می توانم بروم! اما راه از تراکم وجود ِ انسان ها بسته

 بود!!! هر چه می رفتم تنه ام بیشتر به تنه ی آن ها می خورد و چقدر تلخ بود این باور:

آدم هایی که روزی انسان می نامیدمشان و سرمست بودم از بودنشان ٬ ســـــــــــد راه

من بودند!!!

۵۰ سال پیش بود.آدم ها گرچه زیاد بودند اما دنیا هم بزرگتر و راه ها فراخ تر شده بود! به

من اموخته بودند که ماشین٬سوار شدنی است.اتوبان رد شدنی و نردبان بالا رفتنی است.و

عطش تجربه ی این همه ای که آموخته بودم ٬ می رفت که مرا به ورطه ی جنون ببرد!من

با کوله باری بر دوش ٬ پر انرژی و سرخوش آماده بودم تا حرکت کنم! دیگر نخواهم گذاشت

چیزی مانع رفتنم شود! بیش از ۴ میلیارد سال است که همگان سنگ راه منند!!!خدایا دیگر

بس است!این تن خاکی ام می خواهد قدم زدن روی این خاک را لمس کند!اگر هزار شهاب

سنگ با زمین برخورد کند٬ اگر عصر یخبندان دوباره آغاز شود من دیگر نمی مانم! می روم

این را گفتم و رفتم!!!...نمی دانم کی راه رفتن را آموخته بودم!اما این خود من بودم که از

پس سکونی که از التهاب ِ میلیون ها سال می آمد ٬ با شتاب گذشتم! اما کوچه  ی اول بن

بست بود!!!خیابان دوم را بسته بودند و اتوبان سوم هنوز ساخته نشده بود!!!

و حالا امروز است

 و من هنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوز هم با کوله باری بر

 دوش ٬  پر انرژی و سرخوش آماده ام تا حرکت کنم!!!

نمی دانم این آتش ِ رفتن ِ چه شوقی است که از پس ِاین همه سال نرفتن٬ هنـــــــــــوز

خاموش نشده است!!!شاید هم٬ جسارت و شوریدگی ِ این بنده ی خاکی که خداوند آفریده٬

خیــــــــلی بیشتر از آن شیطانی است که سرکشی کرد و رانده شد!!!نمی دانم!اما من

هنــــــوز هستم و امید دارم به رفتنی که رسیدنش را هنـــــــــوز لمس نکرده ام! عجب

صبری خدا دارد!!!

...آزاده از کلبه ی عشق


 
Some Things To Tell
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦  

۱.

خیلی وقته نیومدم و ننوشتم...هیچ توجیهی پذیرفتنی نیست برای این غیبت حاصل از

تنبلی !

                                          

۲.

از ۱۷ اردیبهشت تا ۲۱ ام شیراز بودم.۱۸ و ۱۹ و ۲۰ اردیبهشت اولین کنگره ی میکروب

شناسی بالینی ایران در شیراز در سالن سینا صدرا تحت نظر دانشگاه علوم پزشکی شیراز

 برگزار شد.شرکت در این همایش برام مفید و جالب بود.مفید بخاطر مقاله هایی که ارائه

شدند و جالــب از این نظر که ۴ تن از استــاد های خودم سمیـنار دادند و همچـنین با

میکروبیولوژیست های زیادی از شهرهای دیگر آشنا شدم.و اما شیراز...اولین باری نبود که

 به این شهر تا بی نهایت دوست داشتنی می رفتم. در تیرماه سال ۸۳ هم به میهمانی اش

 رفته بودم اما این بار در بستر اردیبهشتی به وسعت ابرهای پر باران رفتم تا نوای دل انگیز

بهار نارنج هایش دیوانه ام کند!رفتم تا در پس زیبایی دل فریب باغ ارمش٬ در آوای مسکوت

 ستون های ویران اما جاودان پرسپولیسش٬ زمان را بخواهم که بایستد تا بیشتر تماشایش

کنم!!!

                                            

۳.

بعضی لحظه ها از جنس گذشتنند!!!

بعضی یادها از جنس فراموشی!!!

رد می شوم از نهایتِ فراموشیِ لحظه هایِ گذشتنی!!!!!!!

...آزاده از کلبه ی عشق