آغاز و انتظار!
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٧  

وقتی کفش هایش را می پوشید چمدان قشنگش در دست من بود.

- کاش نمی رفتی!

همان طور که نشسته بود و بند کفشش را می بست سرش را به طرف من چرخاند ٬با

 نگاه نافذش به چشم های پر از التماسم نگاه کرد و گفت : آزاده ی مـــــــــن ٬ بر

میگردم.مگر همیشه سر وقت نیامدم و پیشت نبودم؟!

راست می گفت. هیچ وقت دروغ نمی گفت ! و این یکی از صدها دلیلیست که من را

مجذوب و دیوانه اش کرده!

بلند شد و روبرویم ایستاد.با لبخند چمدانش را گذاشتم توی دست های گرم و

خواستنی اش. 

- کاش می گذاشتی تا فرودگاه بیایم.

اگر بیایی دلت بیشتر تنگ می شود! پروازم ۹ و ۱۸ دقیقه ی صبحه ..این طوری نگاهم

 نکن دیوونه... شب یلدا بر می گردم پیشت.

در حالیکه در لذت تماشایش غرق بودم شنیدم که گفتم خیلی دوستت دارم...
.
.
.
هنوز نرفته دلم برایش تنگ شده.نوروز را دوست دارم.از ایران باستانمان رسیده و

برایم عزیز است اما بهار...!نمی خواهم بگویم بهار را دوست ندارم چرا که مثل تمام

فصل های خدایم ستودنیست اما هر وقت بهار می آید تو می روی و من و انتظار باز

باید به شمارش بنشینیم آمدنت را...

دلتنگی هایم را به دفترچه ی

خاطراتم می سپارم.سفره ی

هفت سین ایـــــــــــرانی ام را

 می چینم.

در آستانه ی این آغاز همیشه

سبــــــــــــــــــــــز از خدایمان

می خواهم که با زبان حافظ

بگویدمان 


   

  رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

                  یوسف گمگشته باز آید به کنعان  غم مخور

                        گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

                                                                                    .

                                                                                    .

                                                                                    .

                                                                       در پناه خداوندگار

                                                                    نوروزتان ایرانی و زیبا

                                                                               آزاده

...آزاده از کلبه ی عشق
          
                                                     


 
خاطره ای خیلی نزدیک برای روزهایی خیلی دور!
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦  

 و خداوند سفر را آفرید...

 *دوشنبه ۱۳ اسفند ۸۶

در قطاری که با یک سـاعت تاخیر راهی سفر شده در امتـــــــداد شب به ســــــوی

مقصدی می رویم که برایمان کوله باری پر از خاطره را پیش رو دارد.آهنگ مـوزون

حرکت قطار در پس صدای مایی که پر از هیجانیم گم شده و من سرخوش از اینکه

دوبــــــاره مسافرم ٬ از پس پنجره ی کوپه ی کوچکمـــان کـــــویری را می جویم که

همواره نامش مرا به دنیای شریعتی دوست داشتنی ام می برد.

آنچه ما را به این سفر خواند کنگره ای است که نامش ((نهمین کنگره ی میکــروب

شناسی ایران)) است و قـــطاری که چندین دانشجوی میکـــروبیــــــولـــــوژی و دو

استادشان را راهبر است ٬ می رود تا در قلب کویر در سرزمین ارگ ها که چقدر به

بم ها و شهر بابک ها نزدیک است ٬ مارا ۴ روز و ۳ شب میهمان پذیر باشد.

* سه شنبه ۱۴ اسفند ۸۶

صبح با صــــدای همکلاســـی هایم که پشت در کوپه به قصــد بیدار کردن ما فریــاد

 می کشند ٬ بیدار می شوم.تا بی نهایت چشم هایم کویر است ! یاد فیلم ((خیلـی

دور ...خیلی نزدیک )) می افتم و یاد پدر عزیزم که این فیلم را دوست دارد.ساعت

۹:۱۵ صبح بود که بر خاک کرمان قدم گذاشتیم.در هتل گواشیر٬ هتلی که نامش را

 از نام قدیم کرمـــــان گرفته اند ساکن می شویم و پس از یک استـــراحت کوتاه به

کنگره می رویم و ...

*چهارشنبه ۱۵ اسفند ۸۶

صبح کمی در کنگره پرسه می زنیم و بعد ٬ از مجموعه ی گنجعـــــــلی خان دیدن

می کنیم.حمامی با معماری ای بی نظیر ٬ مسجد و مدرسه و ضرابخانه ای که از

صفویان تا به امروز مانده اند!حمام گنجعلی خان دنیـــــایی است دیدنی!ای کاش

یونسکو یادش نمی رفت که نام این حمــام راثبت کند و ای کاش ما بیشتـــــــــــــر

ایرانی بودیم!!!

بازار کرمان حال و هوای سنتی بازارهای دیگر ایرانمان را دارد!به یاد بازار وکــیل

دلم برای تخت جمشیدم تنگ می شود !

ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر ٬ماهان کرمان و باغ شاهزاده چقدر تماشایی است.خوش

به حال آن شاهزاده ی قاجـــاری کــه در این خانه زنده بود و از طراوت این هوا در

لذت زیبایی این هـــمه باغ چه سیراب می شد ! نم نم بارانــی که باریدن می گیرد

تشنه ترم می کند و دیوانه تر و من که دختری دی ماهی ام اعدادی که هر سـال

بیشتر می شوند تا بگویندم که بزرگتر شـــده ام برایم اصــــــلا مهم نیســت پس با

دوستانم می دویـم در باغ ٬ درســـت مثل همان روزهایی که هنوز اعداد سـنم دو

رقمی نبود! 

هوا تاریک شده ٬ باز به کنگره می رویم .شام چیزی شبیه کباب است ! چقدر کنار

هم بودنمان لذت بخش است و چه خوب که از ته دل می خندیم و ...

*پنجشنبه ۱۶ اسفند ۸۶

صبح ماییم و کنگره.بعد از ناهار مراسم اختتامیه و اهدای مدرک هایی که گواهــی

 می کند حضورمان را در این سمینار.بعد از ظهر برای خرید سوغاتی از این طـــرف

به آن طرف می رویم.هر کدام چندین جعبه کلمپه خریده ایم.<<کٌلــٌـمپـــــــــــــه>>

 شیرینی ای خوشمزه که سوغات این شهر خفته در دل شنزارهای کویر  است.

مردم کرمان با آن پوست تیره ی آفتاب سوخته ٬ لهجــه ی شیرینی دارند که به دل

می نشیندشان.

شب همگی در اتاق ۱۲۱ هتل هستیم.تولد یکی از استادهایمان اشت.چقدر خوب

است که استادهایی داریم که نزدیکند و رفیق با مایی که دانشجویشانیم.

*جمعه ۱۷ اسفند ۸۶

تا جایی که توان داریم کرمـــان را می گردیم.یخدان معیری...دارالــــخلافه ی قدیم

کرمان که امروز کتابخانه است و آتشکده ی زرتشتـیان و موبدی زرتشت که چقدر

جامع برایمان می گوید آیین اجدادمان را در روزگاری دور!

برای ناهار به سفره خانه زرتشتی ((مهر)) می رویم.بگذارید نگویم که ما بچه های

پیش دبستانی در آنجا چه ها که نکردیم !

*ساعت ۵:۴۵ بعد از ظهر راه آهن کرمان و بازگشت!

بازگشت...بازگشتی که به ناچار خاطره ای شیرین را از حال می گیرد و به گذشته

می برد!

*شنبه ۱۸ اسفند ۸۶

۱۰ صبح با کوله باری سنگین به خانه می رسم.بعد از ظهر به یاد آن همه روزهــای

 زیبا دلتنگ می شوم.صدای بچه ها در گوشم می پیچد.۶ روز با هم زندگـی کردیم

به هم عادت کرده بودیم.آنچه گفتمتان کــــم بود و آنچه در این ۶ روز بر ما گذشــت

چقدر زیاد است.در این سفر آنقدر به من و دوستانم خوش گذشت که هرگـــــــــــــز

 شیرینی خاطره اش را از یاد نخواهیم برد و اما ((کرمان))

نوروز ۸۵ وقتی که یزد در خاطر ِخاطراتم ثبت شد ٬ عاشق کویر شدم و حالا کرمان

هم با آن شب های سرد کویری اش برایم شـــهری دوست داشتنی است...همـــــه

جای ایران من دوست داشتنی است و پر از دیدنی!

...آزاده از کلبه ی عشق


 
آزمون !
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦  

سر جلسه نشسته ام و به سوالات پاسخ می دهم.۲۴۰ دقیقه است که روی این

صندلی ٬ خانه های ۴خانه را پر می کنم.با اعلام زمان پایان آزمون پاسخنامه ها را

جمع می کنند.می خواهم از جایم بلند شوم که خانمی مرا به نشستن می خواند:

 صبر کنید تا دفترچه ی دوم سوالات هم توزیع شود.

دفترچه ی دوم؟!اما در راهنمای آزمون هیچ اشاره ای به دفترچه ی دوم نشده

 بود!

دفترچه ی دوم و پاسخنامه اش را روی میزم می گذارد و می رود!


                  << دفترچه ی دوم ... مدت پاسخگویی ۶۰ ثانیه>>


فقط ۶۰ ثانیه؟! با تعجب آن را باز می کنم

۱.با توجه به ((پلاک ۲۲ )) گزینه ی صحیح را انتخاب کنید:

۱)دوستت داشتم

۲)دوستم داشتی

۳)هر دوی ما یکدیگر را دوست داشتیم

جا خوردم!این دیگر چه سوالی است؟!چرا باید به آن پاسخ بدهم؟!دوباره به سوال

 نگاه کردم!((پلاک۲۲ )) ؟ نامش آشناست...کجا این نام را شنیده ام؟!...یادم آمد

 این داستان را قبلا چندین بار خوانده ام!داستان جالبی نبود اما خواندنی بود!!!

حس می کردم ۶۰ ثانیه زمانم تمام شده اما نمی دانستم چرا کسی پاسخنامه ام

را نمی گیرد.از مراقبی که کنارم ایستاده بود پرسیدم:۶۰ ثانیه هنوز تمام نشده؟!

- چرا خیلی وقت است که تمام شده امــــا تا وقتی که به سوال پاسخ ندهی ٬

پاسخنامه ات را تحویل نمی گیرم!نام و نام خانوادگی ات هم حتما روی دفترچه ات

 بنویس.

اسمم را روی جلد دفترچه نوشتم و دوباره به سوال نگاه کردم.درحالیکه ناخودآگاه

 داستان پلاک ۲۲ در ذهنم مرور می شد ٬ به گزینه ها نگاه کردم

۱)دوستت داشتم

خب ... آن نگاه نافذ...آن طرز فکر عجیب در کالبد آن قد بلند و پوست سبزه ی

دوست داشتنی ٬ برایم دوست داشتنی بود... !

دستم رفت که در پاسخنامه خانه شماره ی ۱ را پر کند که ناگهـــــان نگاهم روی

گزینه ی ۲ ثابت ماند

۲)دوستم داشتی

آن همه انکــــــار من و آن همه اصرار تو...آنهمـــــــــــه رفتن ِ من و آن همه آمدن

تو...دوستم داشتی...جواب درست باید همین باشد.

دستم رفت که در پاسخنامه خانه شماره ی ۲ را پر کند که ناگهان نگاهم روی

گزینه ی ۳ ثابت ماند

۳)هر دوی ما یکدیگر را دوست داشتیم

نه تو را اجباری بر خواستن ِماندنم بود و نه کسی مرا تهدید به نرفتن کرده بود!

اما من مانده بودم و تو هم خواسته بودی ماندنم را...این گزینه از همه درستتر

است.همین است... جواب درست همین است

دستم در پاسخنامه خانه شماره ی ۳ را پر کرد.

از حوزه ی امتحانی ام خارج شدم.در مسیری سر بالایی به سوی خانه می رفتم

که کسی از پشت سر صدایم کرد.سرم را برگرداندم.همان خانم مراقب بود!

- بگیرید ٬ نتیجه ی آزمون شما ست.

در حالبکه پاکت را از دستش می گرفتم گفتم:آزمون امروز ؟!چقــــدر زود جواب

دادند!

- من با آزمون اولتان کاری ندارم.این نتیجه ی آزمون دفترچه ی دوم است.

در پاکت را باز کردم .بالای صفحه کسی با خطی بد نوشته بود:


      غیر مجاز-مردود
پاسخ درست سوال :گزینه ی ۴ بود.


سرم را از روی برگه بلند کردم و با اعتراض گفتم :گزینه ی ۴؟اما آن سوال ۳ گزینه

 بیشتر نداشت!

- نخیر...۴ گزینه داشت...شما دقت نکردی...شاید هم چشم هایت ضعیف است و

ندیده ای.

من مطمئنم آن سوال ۳ گزینه بیشتر نداشت!

- من هم گفتم آن سوال ۴ گزینه داشت .شما چون گزینه ی نادرست را انتخاب

کردید ٬ در آزمون دفترچه ی دوم مردود شده اید!

در حالیکه صدایم لحنی عصبانی داشت گفتم:ببینید مردود شدن در آزمون غیر

منتظره ی شما برای من هیچ اهمیتی ندارد چون از نظر من اصلا استـــــــاندارد

نبود.آزمونی که فقط یک سوال داشته باشد اصلا ملاک انتخاب درستی نیست.اما

 به دقت و چشمان خودم ایمان دارم.آن سوال سه گزینه بیشتر نداشت!

دفترچه ای را از کیفش درآورد.درحالیکه جلدش را به من نشان می داد با لحنی

جدی پرسید:تو خودت با دست های خودت اسمت را روی این دفترچه ننوشته ای؟

دست خط خودم بود که روی دفترچه ی شماره ۲ نشسته بود...سرم را به نشانه

 تائید تکان دادم.

در حالیکه دفترچه را به طرفم گرفته بود گفت: نگاه کن ببین چند گزینه دارد؟

دفترچه را باز کردم ...۴ گزینه داشت...این امکان ندارد...یک ساعت پیش وقتی سر

 جلسه نشسته بودم ٬ گزینه ی چهاری اصلا وجود نداشت!!!خواستم گزینه ی ۴

را بخوانم تا حداقل بدانم جواب درست چه بوده است اما او دفترچه را از دستم

کشید و با لحنی تمسخرآمیز گفت:دیدی که اشتباه می کردی !دیگر خیلی به دقت

 و چشمان خودت ایمان نداشته باش!

پیش از آنکه چیزی بگویم رفته بود.ذهنم پر از سوال بود...این زن اصلا که بود؟!

چرا فقط از من آن آزمون را گرفت؟!...من هنوز هم به چشمانم ایمان دارم!سر

جلسه آن دفترچه فقط ۳ گزینه داشت.حتما گزینه ۴ را بعدا اضافه کرده اند...اصلا

چه اهمیتی دارد آن آزمون ِبی معنی...نتیچه آزمون هنوز در دستم بود پاره اش

کردم !بادی که از چند ثانیه ی پیش وزیدن گرفته بود ٬ کاغذ پاره ها را با خودش

برد!

mp3 پلیرم را روشن می کنم . در حالیکه درمسیری سر بالایــــی به سمت خانه

می روم صدا را تا آخرین حدش زیاد می کنم:

                             
                      She walks with a smile              
                       she's so full of LIFE       
 
                      But she cries in the night
                       Just try to hold on
                      No one can hear her 
                       She's all alone

                      This little girl closes her eyes
                      all that she wants
                      is someone to love

کاش کسی صدایم نکند چون صدای آهنگ آنقدر بلند است که جز صدای  Enrique

هیچ صدای دیگری را نمی شنوم!

...آزاده از کلبه ی عشق