پرسه ی خيال:تويی که مثل زمستان من ٬ زيبايی!
ساعت ٥:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥  

آسمانی که پر از ابر است٬ خیابانی که پر از برگ است و طبیعتی که پر از رنگ است٬ عطر

دل انگیز پائیز را فریاد می زنند!امروز هم آسمان بارید و تو باز هم نبودی و من که لطافت

هوای بارانی و کوچه های باران زده ی خزان همواره دیوانه ام می کند٬ با دلی که از هجوم

خاطرات٬ بارانی است٬ در لذت روزهای بارانی غرق می شوم!

امتداد خط راه آهنی که از نمی دانم کجا٬ می آید برایم از روزهای سرد و خاطره انگیز و 

باران زده ای می گوید که با قطار بعدی خواهند رسید و من می دانم که او می آید و این 

هزاررنگ افسونگر پائیز را به روزهای معصوم و دوست داشتنی زمستانی خواهد برد!

کوچه ای که گذرگاه هر روز من است٬ پر شده از برگ های خشکی که در انتهای کمال خود

به خاک افتاده اند و چقدر ملودی زیبای خش خششان عاشقترم می کند!هوا که بوی نم به

خود می گیرد گرچه دلم می گیرد اما من تشنه ی این هوای جان بخشم و او مرا با خود به

اوجی در ماورای مرز خیال می برد!آنجا که همیشه جاده های مه گرفته از آمدن می گویند

و در پس گردنه های انتظار٬ شوق رسیدن سواری خانه کرده که آمده تا جاودانه بماند!

غروب که از راه می رسد٬ خلوت دلخواسته ام را به عرش می برد.خطوط چندین رنگ افق

در پس زمینه ی زرد و قرمز و نارنجی پائیز گم می شوند و تو را هاله ای از این همه رنگ فرا

می گیرد و دلت می خواهد تا بی نهایت در عالم خلسه ی رنگ ها ٬ جادو شوی!

مهتاب از پس ابرهایی که تمام روز باران باریده اند٬ سر می رسد.انعکاس نقره فامش در

کوچه های خیس باران زده٬ تو را به جشن روشن مهتاب ها در بستر آسفالت کوچه پس

کوچه ها می برد.

                                   هوا می رود که از سرما بگویدمان

                                   شب ها به سوی امتدادی پر از ناگفته ها می روند

                                    و طبیعت به سوی سکوتی مبهم و خیال انگیز می شتابد

                                    و من ٬آزاده ای از نژاد پاک زمستانی ٬ می روم که پائیزی تر

                                    از همیشه٬ از هیاهوی خاموش پائیز لبریز شوم

                                    و در انتهای مرز افسونگرش٬ مست و بیگانه با من ٬

                                     عاشقانه به زمستان برسم!!!

...آزاده از کلبه ی عشق


 
يک سه سالگی
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳۸٥  

سلامی به وسعت آرامش دل انگیز پائیــــــــــــز

امروز هم مثل ۱۲ دی یکی از آن روزهاییه که برایم از خیلی جهات دارای معنا و عزیزه.از ۱۴

مهر سال ۸۲ کلبه ی عشق جزئی از زندگیم و انعکاسی از وجود آزاده شد و در تمام

روزهای رنگارنگ دنیای اطرافم همواره با من بود و شاید برای همینه که به اعتبار تمام

نظرات با ارزشی که دوستان خوبم در اینجا به یادگار گذاشته اند٬ کلبه ی عشق فراتر از

 معنای یک وبلاگ برام زنده و مقدسه!

سینا:برادر خوب و مهربان  همیشگی خودم که آنقدر برایم عزیزی که هرگز نخواهم توانست

 فراموشت کنم

نوید:یه دوست خوب که خوبیت فراتر از نوشتاره(نوید معلوم بود چرا؟ماه وسال...)

امید: My Dear Affectionate Constant Appealing Potent Astute Resolute Perceptive and Marvellous friend.

نوشین:نیست خانواده تنی به خودم رفتی٬ خوب البته که مثل شورونویی.ملوسک

میسلامه اگر هم دعواش کنی به تون تبس.هیچم سر من و ملوسک درد وا

نمیسته چون هیچ موضوعی نداره که واستادیده شه.بردن کباب به پارک گوربایاییه فراموش

نشود به رو خودتم نیار که من این ترم اصلا تعطیلی ندارم.دوستت دارم یه عالمه

شیوا: شیوا جونم تو هم به علت شباهت های خانواده تنی با من ٬خیلی ماهی هر

چند نزدیک بود اسم تو هم وارد لیست بغضی ها بشه .در ضمن اون محترم هم نه تنها بهتر

نشده بلکه بخاطر نقاشی قشنگت در آستانه ی قطع شدنه٬ معلوم بود؟دوستت دارم

یه عالمه

سارا:دوست مهربون و با معرفت خودم.برام خیلی عزیزی

نبات:خوشگله نازه خوشمزه ی خوردنیه عمشه

سمیه:خودتو و نوشته هاتو دوست دارم دختر بارونی شاید چون از خیلی جهات مثل

همیم.هر دومون از تبار سرما و از قبیله ی قلمیم

زینب:میکروب غذایی که پاس شده اما ماشالا آنقدر آیتم های جدید زیاده آدم دستش درد وا

 میسته از نوشتن.دوست خیلی خوبی داری(معلوم شد منظورم همون دوستته که ۵ تا

 لیسانس داره و رنگ رنگیه میکوبه تو سرشو و دورش میگذره؟الهی من فداش)الان

میگه:خودم می دونم که دوست خوبی دارم...الهــــــــــــی فدام بشی زینب جونم

فرهاد:فرهاد اگه هدایتو بگذاری کنار شاید به خاطر اینکه هردومون شرق و آلبر کامو رو

دوست داریم بتونم به عنوان یه نویسنده ی خوب بپذیرمت.

بشیر:تو تولد یک سالگی و دوسالگی کلبه Music منو یاد تو می انداخت اما حالا اسمت منو

یاد نیچه می اندازه.بخاطر این همراهی سه ساله MECRIIII بشیر.

پسری با کفش های کتانی:محمدینوی خودمون که دیجیتالینو در تمام امورینو.استعداد بی

نظیرینوت در زبان ایتالیانو همیشه منو به وجدینو میاره محمدینو

و Alguien que viena:

le necesito que deseo tenerle y usted es todo i want.i sabe que es el dios así que grande y clase así que im seguros le encuentro

آریانو/جواد شکری/محمد یونی کرج/استاد علیرضا/Dan/مهرداد و فیروزه(که هر

دوشونو پس از مدت ها پيدا کردم)

سامان خودمون/قاصدک/سگال/آفتاب/اعظم/قلندر/نیما ازغلط های

زیادی/neat/بیکارالدوله/امین از فرشته جهنمی/آیدین و

 دوست های جدید کلبه ی عشق:شقایق/بهار/سبا/سحر ازدلتنگی های یک زن/ترلان و ...

همگی برایم عزیزند.

هیچ وقت دوست ندارم کاری رو شروع کنم و به پایان نرسونمش.دلم می خواد اون دونده

ای باشم که ماراتن را به مقصد خط پایان شروع می کنه.پس باز هم مثل سال های پیش از

 خدا می خواهم که یاری ام کند که تا آزاده هست کلبه ی عشق هم باشد.

                              تولدت مبارک ای بخشی از زندگی و وجود من

...آزاده از کلبه ی عشق