برای تويی که می دانی...
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٥  

از روز ازل که بر پیکره ام نقش روح زدی٬ برایم دو همزاد آفریدی تا هم پا و یاورم باشند.به

هر دو محتاجم چرا که از باهم نبودن آنها دیگر آزاده نیستم!گرچه یکی در ظاهر مستبد و

دیگری رام و آرام است اما من هر دوی این ((عقل)) و ((احساس)) را می ستایم و تا بی

نهایت٬ به تعاملشان اعتقاد دارم.اولی در حیطه ی منطق به دنبال چارچوب های ذهنی

است٬ دومی با شعر و کلمات و هنر هم آغوش است!اولی در جستجوی دلیل٬ دومی در

ماورای دلیل!اولی مقصدش کمال٬ دومی خودش بخشی از رسیدن به کمال!اولی می

خواهد عاشق نشود چرا که از جهت دار شدن خط فکری اش هراس دارد٬دومی همه ی

هراسش فقدان عشق است چرا که با عشق معنا می شود و تا ماورای تمام بودن ها می

 رود!

                             و من در میان این دو مانده ام بس غریب!!!

مرا عقلیست که برایم از رئالیسم میگوید و احساسی که تمام گفته هایش از ایده آلیسم

است!همواره ایده آلیسمی در قالب رئالیسم مرا آرزو بوده اما امروز این دو را در حیطه ی

واقعیت زندگی ام جدای از هم می بینم!عقل از من می خواهد رئالیسم را رجحان دهم چرا

که ایده آلهای غیر واقعی مرا به کار نیاید!از سوی دیگر زمزمه های احساس تمام مخیله ام

را پر کرده که بر ایده آلهای حسی ات تکیه کن که واقعیت ها بی روح و خسته کننده اند!

تا امروز هر سه ی ما با هم از پس همه ی گردنه ها گذشته ایم اما امروز این عقل و

احساس نه در گریز از هم که با هم در ستیزند و هر دو بی رحمانه از من می خواهند

که دیگری را پس زده و نادیده اش بگیرم!

خدایا به شکرانه ی اعتقاد به اعتماد به نفسی که در وجودم گذاشته ای٬ گذشتن از یک

کدام از آنها برایم غیر ممکن نیست و گرچه سخت است توان تحملش را خواهم داشت اما

من نمی خـــــــــــــــــواهم یکی را قربانی دیگری کنم!همواره احساس را پرستیده ام.او

برای من جوهره ی زندگی و قلم بوده و اگر نداشتمش هرگز نمی توانستم بر پیکره ی

سفید کاغذ٬ نقشی از حکاکی های قلم را رقم بزنم.پس برای منی که زندگی اش را فضای

 دل انگیز نقوش قلم پر کرده ٬ احســـــــــــاس یعنی تمام آنچه می خواهم.از سوی دیگر

عقـــــــــل همواره  مرا در راستای سر منزل اهدافم هادی بوده و با او به آنچه در حیطه ی

 منطق٬خواستنی بوده٬ رسیده ام!

نمی خواهم فارغ از عقل با احساس بروم چرا که می دانم احساسی را که عقل پشتوانه

اش نیست٬ مرا اندکی بیش نپاید.با عقل تنها هم نمی خواهم هم خانه شوم چرا که در من

روح پروردگاری است که سراپا حس و خدای عشق است.پس من چه کنم؟؟؟

شاید این یک آزمون بزرگ برای آزاده ایست که همواره از تعامل عقــــــل و احســــــاس دم

زده.شاید می خواهی به او ثابت کنی که رسیدن به این تعامل خیلی سخت تر از چیدمان آن

 در قالب نوشتار است!!!هدف و مقصود هر چه هست تنها تو دانی اش اما عاجزانه از تو

می خواهم که نگذاری پیوند قدیمی عقل و احساس در من گسسته شود!

...آزاده از کلبه ی عشق