Campione Di Mondo
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٥  

نزديک یک ماه چشم يک دنيا به يک نقطه خيره شد چرا که جام جهانی هميشه بهترين 

بهانه برای اندکی کمتر فکر کردن به دغدغه های زندگی شهری بوده است.خيلی ها زندگی

روزمره شان را با ساعات بازيهای اين ورزش مهيج تطبيق داده بودند و بعضی ها مثل من

امتحان داشتند و با وضعی فلاکت بار و رويی زياد بازی ها را دنبال می کردند.

هميشه عاشق ايتاليا و اسپانيا بودم.از جاذبه های توريستی گرفته تا زبان و فوتبالشان

برايم جاذبه دارد ٬شبی که خروس های دوست نداشتنی ٬ اسپانيای دوست داشتنی من را

 بلعيدند هنوز اميدوار بودم که Essere vivo Italia و همان طور هم شد و کشور چکمه

پوش لاجوردی پوش انتقام  ماتادورهای اسپـــــــــــــانيا و پرتغـــــــــــــال را از فرانسه

اساسی گرفت و من و خيلی های ديگر را خوشحال کرد.مخصوصا اينکه من و بعضی ها در

 وبلاگ های مردم از همان اول قهرمانی ايتاليا را فرياد زده بوديم.

زيدان هيچ وقت بازيکن محبوب من نبوده اما با اين وجود دوست نداشتم چنين خداحافظی

تلخی از فوتبال داشته باشد.به هر حال وقتی علی کريمی کوچک اين توانايی را دارد که 

 عکس العمل های shooting و fighting از خودش نشان بدهد و به تاريخ بپيوندد٬  بايد به

زيدان بزرگ هم حق داد!

گذشته از صحنه هايی که در حين بازی ها ديديم يک صحنه به نظر من واقعا تاثيرگذار و زيبا

 بود:عکس العمل ژرمن ها در مرحله نيمه نهايی پس از شکست تيمشان در مقابل ايتاليا آن

هم در بازی ای به آن مهمی٬ واقعا ديدنی و شايسته ی تقدير بود.چهره های مغمومی که

 در پس گريه هم دست از حمايت تيمشان برنمی داشتند من را به ياد تماشاگرنماهای

خودمان انداخت که پس از شکست تيمشان حتی در ساده ترين بازی های وطنی متوسل

 به ترقه و تير و تفنگ و بمب می شوند!!!!!!!

جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان با يک خاطره ی خوش از پيروزی ايتالیــــــــــــــــــــــــــــا به پايان

رسيد.گرچه عده ای دلخوش کردن به اين مسائل را کاری عبث می دانند اما ما انسانيم و

محتاج هيجان و آنقـــــــدر از درگيری های زندگی شهری خسته ايم که دوست داريم هر از

گاهی ذهنمان را معطوف اين قبيل چيزها کنيم و از آن لذت ببريم.

...آزاده از کلبه ی عشق


 
بهانه ای به شوق آمدن تابستان!
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ تیر ۱۳۸٥  

باز هم تابستان آمد...فصلی که برايم جذابيتی ندارد.دوست ندارم دوست نداشته هايم را فرياد

کنم اما من از تبار برف و زمستانم و از سپيدی بی منتها و سوز سرمای خيال انگيزش معنا می

گيرم پس مرا با اين فصل گرم کسالت بار٬ کاری نيست!

در چهارديواری اتاقی که تنـها دارايی زمينــــی من است از پس پنجره ای رو به تابستان ٬ به

ازدحام پرتلاطم ذهنم می نگرم!به ياد دکتر شريعتی دوست داشتنی می افتم گرچه تنـــــــها

خوشبخت بودن٬خوشبختی رنجزا و نيمه تمام است اما چقــــدر روح محتاج فرصت هايی است

که در آن هيچ کس نباشد! تنها در اين حالت است که هيچ ((بودنی)) ٬ بودن تو را در قالب هيچ

((چگونگی)) مقيد نمی دارد و اين آزادی بی مرز و شور انگيزی است!

و من در اين ثانيه ها چقــــدر محتاج آن لحظه ام که صفحه ی ذهنم را  جز ((من)) کســـــــی

نباشد! اگر می خواهم تنها با من باشم نه حس غرور است و نه قصيده ای در ستايش خود ؛

بلکه تنها عطشی برای رسيدن به آرامشی در ماورای حضور تن ها و دمی تا بينهايت ((آزاده))

 بودن است!!!

...آزاده از کلبه ی عشق