تنها با نام او
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٥  

از ميان هزار راه دنيای بلاگ ها ٬ چند وبلاگ را بيش از بقيه دوست دارم که يکی از آنها ((ساحل

 نشينان)) وبلاگ يک دوست قديمی است.در پست آخرش جمله ی جالبی بود:

((توی اين دنيا به چيزی که ماله خودت نشده نبايد دل ببندی))!

بُعد عمقش آنقدر برايم زيبا بود که نتوانستم در اينجا ننويسمش چرا که تمام ضربه هايی که

خورده و می خوريم بخاطر دل بستن به برخی از چيزهايی است که شايد روزی دست زمان و

روزگار از ما بگيردشان!

پس ای کاش خدايمان ياری مان کند تا حس کنيم و عشق بورزيم اما خود را در محـــــبــــــس

دلبستگی به آنچه هنوز قطعا به نام ما سند نخورده٬ اسير نکنيم.گرچه حس و عشق مسيری

 در راستای وابستگی است اما در کنار همه ی اين ها ٬ ما را عقلی همسفر است که بايد

اجازه دهيم او هم واقعيت ها را بيبند!

و چه زيباست روزی که در ورای عطر دل انگيز خدا ٬ من و تو و ما  همراه با عقل و احساسی 

که به تفاهم رسيده و مکمل همند به نهايت جاودان قصه هايمان برسيم...

...آزاده از کلبه ی عشق


 
گزارش يک سفر(يزد٬نائين٬کاشان):بخش پايانی
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٥  

 سلام.فکر نمی کردم يک روز به قدری سرم شلوغ بشه که حتی نتونم به اينجا که به وسعت

اعتقادم بهش معتقدم٬ سر بزنم!!!خیــــــلی به اينجا بدهکارم سفرنامه ی يزد و نائين که هنوز

 کامل نشده هيچ، دو هفته پيش کاشان هم رفتم که اونم حقش اختصاص دادن يک پست

کامل بود ، اما بخاطر جبران اين همه نبودن ، همه اينها رو در يک قسمت خلاصه می کنم:

آخرين بخش يزد

به قصد بازديد از حمام خان و خريد از يک عتيقه فروشی در حال قدم زدن در کوچه های يزد

بوديم که پيرمردی به پدربزرگم سلام داد و همين سلام بی مقدمه سبب شد که او ما را به

خانه اش که از صدها موزه ديدنی تر بود دعوت کند!بازديد از خانه ی آقای کسمايی واقعا بی

نظير بود!گويی وارد يک بنای ديدنی بکر شده ای که تا بحال هيچ کس جز خودت از آن ديدن

نکرده است:خانه ای قديمی و تا دلت بخواهد وسيع.حياط و حوض در وسط و اتاق ها در

اطراف.روی ديوارها پر از عکس، پوستر و روزنامه های قديمی بود.آقای کسمايی يک تقويم

مربوط به سال ۱۳۱۹ را به پدرم و کارت تبريک زيبايی با بيش از ۳۰ سال قدمت را به من هديه

دادند که بهترين يادگاری است که از يزد نگاه خواهم داشت.

اين خانه تا بخواهي، جاهايی برای ديدن داشت بطوريکه می شد ساعت ها در آن غرق شوی!

از آنجا که هيچ وقت ارتباط خوبی با ارواح و عوامل ماوراء طبيعه نداشته ام در تمام طول بازديد

به اين فکر می کردم که آقای کسمايی چطور به تنهايی در اين دريای پهناور زندگی می کند؟!

آنقدر دعوت ايشان از ما ناگهانی و عجيب بود که گاهی فکر می کنم شايد ايشان يک روح

مهربان چند صد ساله بودند که ما را ميهمان خانه ی قديمی خود کردند!

از حمام خان و عتيقه فروشی می گذرم اما از سوغاتی های خوشمزه ی يزد حيفه چيزی

نگم.بی دليل نيست که آمار ديابت در اين شهر بسيار بالاست.مگر می شود از قطاب ، باقلوا ٬

پشمک ، لوز و ... گذشت.((قلندر)) شاهده که قطاب هايی که من از يزد براش آوردم حرف

نداشت.

نائين

در مسير بازگشت از يزد ، به نائين هم سری زديم و از مسجد جامع نائين و موزه ی مردم

شناسی کوير ديدن کرديم.

مسجد جامع نائين

من را به ياد فيلم شام آخر انداخت چون اولين بار در آن فيلم ديده بودمش.مسجدی زيبا و

قديمی با يک مناره ی منحصر به فرد اما فاقد گنبد! از اختصاصات منبر موجود در صحن مسجد

اين است که هيچ ميخی در ساخت آن استفاده نشده است!البته امروز برای حفظ و مرمت آن،

ميخ هايی را در پيکره اش وارد کرده اند.زير زمين خنک مسجد هيچ ديوار پيش ساخته ای ندارد

 و تنها تونلیست وسيع که در دل خاک رسی زمين حفر شده است!

موزه ی مردم شناسی کوير

خانه ای قديمی و بزرگ متعلق به محمد پيرنيا، پدر معماری ايران.اين جا هم پر از وسايل و

ديدنی هايی است که خاطره ی زندگی گذشته گانمان را فرياد می زند!

کاشان

۲۲ ارديبهشت بود که راهی کاشان شديم.از آنجا که خواسته شده اين سفرنامه ها را خلاصه

 کنم وگرنه عده ای مرا به قتل می رسانند٬ از زيبايی های باغ فين(قابل توجه محمدينوی

 کتونی دار)،حمام فين ، قمصر و گلاب گيري، خانه ی بی نظير عباسيان ٬ حمام و آبشار زيبای

نياسر فاکتور می گيرم اما دو جای ديگر باقی می ماند که دلم نمی آيد از آنها نگويمتان:

مشهد اردهال

کمی با کاشان فاصله دارد و مقبره ی فرزند امام محمد باقر در آنجا واقع است.اما آنچه می

خواهم بگويمتان چيز ديگريست.در حياط امام زاده، سنگ قبر ساده ای زير نور آفتاب بی صدا

آرميده است.اينجا خانه ی ابدی همان کسی است که گفته بود:

                    ((من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم

                       حرفی از جنس زمان نشنيدم

                       هيچ چشمی عاشقانه به زمين خيره نبود

                       کسی از ديدن يک باغچه مجذوب نشد

                       هيچ کس زاغچه ای را سر يک مزرعه جدی نگرفت))

تنها يک تصوير نقاشی شده و دو تابلوی شعر خــاک گرفته در بالای مزار ساده اش ! و من

انديشه کنان غرق در اين پندارم که حق سهرابی که می گفت ((آب را گل نکنيم)) بيش از

اينهاست!!!

تپه های سيلک

سيلک يادگار يک تمدن ۷۰۰۰ ساله ٬ آنقـــــــــــدر گفتنی ها در دلش دارد که پيشنهاد می کنم

حتما برای ديدنش وقت بگذاريد.ايستادن بر روی اين تپه ها حس مرموز دلنشينی دارد.تپه

هايی که ۷۰۰۰ سال پيش جزيره ای خوش آب و هوا بوده و در حاليکه يزد، کرمان و اصفهانی

 نبوده و همه زير آب بوده اند شهری پيشرفته بر روی اين بلندی ها زندگی را تجربه می کرده

است!

دو اسکلت ۵۵۰۰ ساله  يکی مربوط به دختری ۱۰ ساله و ديگری مردی ۳۵ ساله، در اينجا

وجود دارد.پاهای جمع شده ی اين اسکلت ها به طرف شکمشان از يک راز تلخ سخن می

گويد:شب بوده است و مردمی به وسعت يک شهر در خواب ناز، که زمين لرزه ی بی رحم

شبانه و ريزش سقف٬ زندگی را می گيردشان و آنها را به امروز می فرستد تا ما پای صحبت

بقايای استخوان های صامتشان بنشينيم!

دست خورشيد روی شانه ی غروب بود که از اين تپه های بی نظير و پر ابهام خداحافظی

کرديم.

                                      *******************************

با اينکه هميشه بازديد از کشورهای خارجی را دوست داشته ام اما واقعا حيف است تا همه

ی ايرانمان را نگشته ايم ٬ رهسپار آنسوی مرزها شويم.در هر شهر اين سرزمين کهن، گنجينه

 هايی است که با امواج نامرئی شان تو را می ربايند و به قرن ها قبل می برند و تو همه چيز را

 می بينی تا وقتی دوباره به حال بازگشتي، دريابی چه بوده و امروز چه هستيم!!!...۷۰۰۰

سال قبل اهالی سيلک با مس کار ميکردند٬ و آنروزها که نه غربی بود و نه شرق، تنها وسعتی

 به نام ((ایــــــران)) بود ٬ که بود.افتخار کردن به قدمت تمدن کهن و بازمانده از پس هزاره های

 تاريخ ٬ همواره لذت بخش بوده و هست امـــا آيا اين است تمـــام آنچه يک ايرانيه امروز از

کشور چهار فصل زيبا و تا بی نهايت سرشار از ديدنی هايش می خواهد؟؟؟!!!

...آزاده ناصر خسرو از کلبه ی عشق