پاپيتال:قله ی مون بلان
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٥  

*دوستان پاپیتال این دفعه کمی تا قسمتی شخصی و مربوط به یک قرار وبلاگی میباشد

Gratis به علت علاقه ی فراوانش به لودر تصمیم گرفت یک اردوی دسته جمعی را برای

رفتن به ارتفاعات اورست فراهم کند اما Cultura مخش را زد و او را بی خیال برف

 کرد و قرار شد که همگی جمعه ۲۷بهمن به جای هیمالیا رهسپار قله ی مون بلان در آلپ

بشوند.Nevevante با اینکه در جزایر هاوایی زندگی می کند قول داد که خودش را به این

کوهنوردی برساند .Lluvioso هم قول داد که بیاید.Chico در یک کمپانی بزرگ((ادسل))

کار میکند و ادعا می کرد که جمعه یک جلسه ی کاری مهم دارد اما Gratis که حرف

هیچ کس جز خودش را باور ندارد تهدیدش کرد که اگر نیاید مجبورش می کند دوباره به

دانشگاه آزاد فلورانس برگردد و دیداری با اون موتور سواره داشته باشد .Chico از این

تهدید ترسید و آمدنی شد.

جمعه ساعت۸ Chico٬ Lluvioso٬ Nevevante ٬Gratis٬ Cultura به همراه یک هیئت ۱۸ نفره

 در محل قرار حاضر شدند.و در آنجا بچه های قصه ی ما که وبلاگ هم دارندسوار باراباس

Nevevante شدند و قرار شد هر ۲۳ نفر پای قله ی مون بلان یکدیگر را ببینند.در ابتدا از اینکه

 در باراباس نشسته اند خوشحال بودند اما بعد متوجه شدند که مسیر رفتن به مون بلان را

نمی دانند و این برای Chico ٬ Lluvioso ٬ Gratis٬Cultura٬  مایه ی ننگ و خجالت بودکه

خیابانهای شهر خودشان را بلد نبودند .البته Gratis از آنجا که ۴ سال است در شبه جزیره

 ای دور از شهر زندگی می کند حق دارد که خیابانها را فراموش کرده باشد اما ٬Chico 

Lluvioso ٬ Cultura که توضیحی در این زمینه نداشتند قول دادند که به زودی خود را حلق

آویز کنند !هر چند دقیقه یکبار  Nevevante ماشین را متوقف می کرد و Cultura پیاده می

شد تا از بقالی ها آدرس را بپرسد و در این فاصله Chico برای هواخوری وارد حیاط می

شد.در یکی از میدان های معروف مون بلان که در حوالی آن یک امامزاده هم هست٬ نمی

دانستند که باید به کدام طرف بپیچند٬ از این رو Nevevante  به چرخیدن دور میدان پرداخت

تا بچه ها یادشان بیاید از کدام طرف باید بروند .سر همگی گیج رفته و بیش از پیش

قاطی کرده بودند که Lluvioso هشدار داد حال همگی در حال به هم خوردن است و از

Nevevante خواست که بیشتر از این دور میدان نچرخند.عاقبت به حول و قوه ی الهی با

کمک نقشه ی ایالت که در باراباس Nevevante بود توانستند راه را پیدا کنند .بچه های

دیگر که ساعت ها قبل به مون بلان رسیده بودند با تماس های مکررشان آنها را شرمنده

می کردند٬تصمیم گرفتند که ترافیک را بهانه کنند.

عاقـــــــــــبـــــــــــــــــــــت به مون بلان رسیدند و به سوی قله رهسپار شدند.Chico از

خاطرات دوران اسارتش در دانشگاه فلورانس می گفت وهمگی  قدم زنان در برف و

بوران و یخبندان شدید با هم خوش بودند.Nevevante موبایلش را در ماشین جا گذاشته بود

و برای آوردن آن به پارکینگ برگشت.سپس خانمی بهCultura زنگ زد و از او خواست که

دیگر مزاحمش نشود که بعد معلوم شد این شیرین کاری٬ کار Nevevante بوده است.در بدو

ورود یک خانم خوش تیپ مودبانه به Gratis برای معلوم بودن موهایش حمله کرد و

Gratis و Chico هر دو در خاطرات زیبای موتورهای دانشگاه فلورانس غرق شدند

.خواستند سوار تله کابین شوند اما اجازه ندادند و گفته شد آن بالا بهمن آمده است.

Lluvioso می گفت خسته شده است و بالاتر نمی آید اما وقتی به او قول دیدن اردک دادند

قبول کرد که بالاتر بیاید.Lluvioso با دیدن اردک ها به آنها حمله برد و یکی از آنها را بغل کرد

و از همان جا بود که دستش بوی اردک گرفت.Chico هم دائما برای پخش کردن در

اینترنت عکس های هنری می گرفت و با Gratis بر سر شارژ دوربین و موبایل کلکلینو

 داشتند.از آن طرف Gratis با Cultura هم در مورد زبان کشورهایشان گفتمان داشتند.

Cultura به زبان آنگولایی و Gratis به زبان افغانی حرف می زدند تا معلوم شود این زبانها را

هم بلدند .

ظهر Chico٬ Lluvioso٬ Cultura آش رشته خوردند و Chico برای اینکه از آشش به Gratis

ندهد به سوت زدن در دل کوهستان پرداخته بود.Lluvioso هر چند دقیقه یکبار اعلام می کرد

که دستش بوی مرغابی گرفته است.Nevevante هم با یک ریتم ملایم گاهی زیر لب می

گفت که خسته شده است .وقتی پس از دویدن Gratis و دوستش در سراشیبی مون

بلان٬ Cultura از کارتون گربه-سگ یاد کرد٬ بحث در مورد ممول٬حنا٬ جوبین و سرندپیتی

شروع شد .هنگام بازگشت باز هم خواستند سوار تله کابــین شوند اما باز نگذاشتند و

گفتند از آن بالا بهمن می آید .Cultura خوب می داند که حتما قسمت بوده است.

چون گشنه بودند تصمیم گرفتند پیتزا بخورند.پیتزاهای بی نظیر با دیزاینی تهوع آور روی

 میزها نمایان شد .Gratis سس گوجه فرنگی را به Chico داد تا درش را برایش باز کند اما

 Chico خون اهدایی o مثبت را به او تحویل داد .هوا سرد شده بود  Lluvioso  و Gratis

سردشان شده بود.Nevevante کاپشنش را پوشید٬ Chico سردش بود اما حوصله نداشت

لباس بپوشد٬  Cultura هم دفعه ی قبل ثابت کرده بود که ضد سرماست .

Cultura به Gratis یک هدیه ی با ارزش به مناسبت تولدش  داد.Nevevante هم که قبلا یک

 هدیه ی فراموش نشدنی به Gratis داده بود.Chico هم همگی را برای خوردن آش دست

پخت مامانش به منزل دعوت نمود .

بالاخره سوار باراباس شدند.Gratis از بچه ها خواست برایش یادگاری بنویسند تا بعدا از این

نوشته ها سواستفاده های تجاری کند .در میان راه Gratis این لودر ماه٬ گل٬ عزیز و

نازنین در مقابل چشمان گریان بقیه ماشین Nevevante را ترک گفت و بعد از رفتنش

چقــــــــــــــدر جایش خالی شد.سپس Lluvioso و Cultura به وجود یک دوست مشترک

پی بردند و کلی شاد شدند .

بچه ها یکی یکی پیاده شده و به خانه رفتند و همگی از خاطره ی زیبای یک با هم بودن

شیرین خوشحال بودند فقط Gratis ناراحت بود که چرا نتوانسته طبق نقشه اش بچه ها را

از بالای مون بلان به پایین پرتاب کند.

...آزاده از کلبه ی عشق