۳۳۵ روز بعد زود بيــا!
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥  

یه سلام از جنس آخرین شب دی(کشتم خودمو با این ماه...نه؟)

اواخر آذر ماه بود که با جواد شکری-یه دوست قدیمی کلبه ی عشق-صحبت می کردم و

جواد داشت تنبلی منو در آپدیت کردن کلبه به روم می آوردتو حرفاش گفت اگه تو بتونی

 تو یک ماه فقط ۷ بار آپدیت کنی٬ من بهت جایزه می دم !!!(چقـــــدر از من نا امید بود

که گفت فقط ۷ بار) .گفتم: تو ماه دی این کارو می کنم و این طوری شد که ما با هم

شرط بستیم و جواد قول داد که اگه من ۷ بار آپ دیت کنم برام سه جلد دوزخ٬برزخ و بهشت

 کمدی الهی دانته رو می خره(قابل توجه جواد:با احتساب پست شب یلدا در واقع ۸

بار به روز کردم چون من شب یلدا هم جزو دی می دونم)

شاید ۷ بار آپدیت کردن کار مهم یا سختی نباشه اما برای من که یه پام تو دانشگاه٬ یه پام تو

آزمایشگاه و یه پام هم تو آموزشگاهه(معلوم شد سه پایه ام؟)اونم با وجود هیولای

امتحانهای دانشگاه ٬ کار خیلی آسونی نبود!اما تصمیم گرفتم که این کارو انجام بدم.نه

بخاطر کتاب کمدی الهی بلکه بخاطر حرمت قولی که به یه دوست داده بودم و هم اینکه باز

 به خودم ثابت کنم خواستن همیشه  فعل توانستن رو صرف می کنه!از مهندس شکری

هم خیلی ممنونم که مشوق من شد تا توی ماهی که برام خیلی عزیزه این کارو بکنم.یه

بار محمد یونی کرج-یکی دیگه از رفقای کلبه ی عشق- به من گفت :((تو به نماد خیلی

علاقه داری چون تو نوشته هات همش از نماد استفاده می کنی)).حق با محمده من توی

زندگی خیلی چیزها رو برای خودم نماد خیلی چیزها قرار دادم و از اعتقاد داشتن به این

 نماد ها هم لذت می برم حتی اگه برای همه عجیب باشه.مثلا ماه دی برای من نماد

چیزهای باارزشیه:

یکیش اینه که من روز ۱۲ دی یه هدیه ی گران بها از خدای مهربانم گرفتم و اون هدیه

بی نظیر ٬ فرصت قشنگ زندگی کردنه!حالا از این به بعد همین عدد ۷ هم برای کلبه ی

عشق من شد نمادی برای ماه دی و تا روزی که هستم هر سال در ماه دی اینجا رو ۷ بار

 به روز می کنم.تا ۲۵دقیقه ی دیگه ماه دوست داشتنی من می ره تا باز دوباره ۱۱ ماه به

انتظار رسیدن شب یلدا بشینم.همیشه انتظارها رسیدن ها رو شیـــــرین تر و ملمــوس تر

می کنه.تو این دقایقی که دی داره کوله بار سفرشو می بنده می خوام این شعر قشنگو

برای اون و شما اینجا بنویسم:

                                   In a cold day...when I look for a place to hide             

                                 I can't find any place warmer than your heart

                !!!so please don't keep me waiting...it's too cold out side

می ره اما خوبیش اینه که به موقع برمی گرده!!!

پ.ن :با تشکر از بشیر بخاطر این شعر قشنگ(Gracias Amigo )

...آزاده از کلبه ی عشق


 
شايد فقط یک حس ...شاید هم یک معما!!!
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥  

وقتی که به اونجا می رم ناخود آگاه دلم می خواد کمتر حرف بزنم.شاید بخاطر اینه که

فضای خاصش برای هیجان و هیاهو جایی نداره و من ناچار می شم که سکوت کنم!اما نه ٬

این سکوتی که منو به سمت خودش می کشونه ارادیه.چون وقتی ما بین اون خونه های

سنگی که صاحباشونو نمی شناسم قدم می زنم ناخودآگاه به این فکر می کنم

که  اینجا                    چقــــــــــــــــــــــــــــــــدر دور ٬ اما نـــــــــــزدیکه 

و این خودش برای ساعت ها مسکوت بودن کافیه!!!هرچند که وقتی پامو از اون شهـــــــــر

 خاموش بیرون می گذارم تنها برای دقایقی جای پای چیزایی که دیدم توی ساحل ذهنم

می مونه و خیلی زود یه موج ملایم اون جای پا رو می شوره و با خودش می بره!!!

اون شهر پر صدای عاری از آوا رو دوست دارم بخاطر وجود پدربزرگی که نزدیک به ۳ ساله

 اونجا زندگی می کنن و ما خوشبختانه هنوز از یاد نبردیم که باید به دیدنشون بریم!!!چند

ردیف اونورتر از خونه ی پدربزرگم٬ دو تا سنگ سفید کنار هم هست که ماله دو تا برادره به

 نام های پدرام و پیمان  که اولی متولد ۶۲ و دومی متولد ۶۸.از همون سه سال پیش که پدر

 بزرگم اومدن اینجا خیلی تصادفی با این دو نفر آشنا شدم.شاید بخاطر سن کمشون و اینکه

 هر دو تو یه روز بار سفر رو بستن توجهم رو به خودشون جلب کردند...

و الان سه ساله که هر وقت به ملاقات پدربزرگم می رم محاله اون دو نفر رو فراموش

کنم.با اینکه اصلا ندیدمشون و فقط عکس هاشونو روی سنگ هاشون دیدم اما یه حس

خیلی خاص نسبت بهشون دارم و برام آشنا جلوه می کنن ! شاید بخاطر اینه که پدرام

متولد ۶۲ و پیمان متولد ماه دیه...نمی دونم...این حس عجیب واقعا برام به یه معما تبدیل

شده ...

شاید یه روزی جواب این معما رو پیدا کردم...!!!

...آزاده از کلبه ی عشق


 
پاپيتال:امتحان
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٥  

روزهای زیبای ماه بی نظیر دی را سپری می کنید(باز معلوم شد دی چه نازه؟)اما

در این روزهای بسیار زیبا شما مجبورید امتحان بدهیداز آنجا که از اول ترم تا به حال به

سراغ جزوه هایتان نرفته اید محکوم هستید که مثل یک چهارپای دوست داشتنی درس

بخوانید تا درس ها را پاس کرده و به حول و قوه ی الهی مشروط نشویدالبته چون

 دانشجوی دانشگاه آزاد هستید ٬استادان محترم نهایت تلاش خود را برای انداختن شما و

مشروط  کردنتان خواهند کرداما شما با اعتماد به نفس تصمیم گرفته اید که این ترم

برای یک بار هم که شده همه ی درس ها را با نمره ی بالای ۱۲ پاس کرده و مشروط

نشوید.

برای اولین امتحان آماده می شوید.شب را به زور کافئین چای و قهوه به صبح می

رسانید.صبح با عجله خود را به دانشگاه می رسانید.در خود احساس آمادگی و تسلط می

کنید و بی صبرانه منتظر شروع امتحان هستیدناگهان صدایی آرامش شما را بر هم می

زند:((بچه ها(بچه ها در اینجا به معنای دانشجویان عزیز و محترم است!) همگی مجوزای

امتحانیتون رو بچسبونید سمت چپ سینتون.هر کی هم مجوز نیورده خودش پا شه بره

بیرون.))در حالیکه سالن را ترک می کنید با خود فکر می کنید که چرا باید اینقدر خنگ باشید

که مجوزتان را در خانه جا بگذارید؟!

به همین راحتی امتحان اول را از دست می دهید اما به خود قول می دهید که در

بقیه ی امتحانها جبران کنید.

روی صندلی نشسته اید٬ مجوزتان را به سینه تان زده اید و منتظرید تا برگه سوالات به

دست شما برسد.سومین بار است که این درس را امتحان می دهید و این بار حتما باید

پاسش کنید!اما برگه که به دستتان می رسد دلتان می خواهد بمیرید!استاد ۸۶ ساله ی

عزیزتان باز مثل همیشه از مواردی که فراموش کرده سر کلاس تدریس کند٬ در امتحان

سوال داده است!!!هر چقدر برگه را می چلانید٬ می بینید که ۶.۲۵ نهایت نمره ایست که

خواهید گرفت!

در امتحان سوم حتما باید جبران کنید.به موقع از خانه خارج می شوید٬ برف زیبای چند میلی

 متری همه جا را سفید پوش کرده است.حرکت مترو بخاطر این برف چند میلی متری دچار

 اشکال شده است!از این رو مجبور می شوید صبر کنید و با ۶۰ دقیقه تاخیر به امتحان می

رسید و این در حالیست که کل زمان آزمون ۷۰ دقیقه بوده است

سر امتحان پنجم آپاندیستان می ترکد

بقیه ی امتحانات هم به مراتب گند می زنید

هشتم بهمن در حالیکه به آخرین امتحانتان هم به روشی جدید گند زده شده است٬ از بچه

ها می شنوید که نمره های چند تا از درس ها آمده است.هیچ کاری از دستتان بر نمی آید

جز آنکه با لحن خان والای باغ مظفر بگویید

                                         ((بد بخت می شُویــــــــــــــــــــــــــم))

                   **************************************************

*به سارای عزیز دی ماهیم  هم روز قشنگ تولدشو تبریک می گم

...آزاده از کلبه ی عشق


 
پرواز در ح ب ا ب
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٥  

سلام.با تشکر از همه ی عزیزانی که تولدم رو تبریک گفته بودند

جمعه شبکه ی ۴ یه برنامه ی مستند در مورد اعتیاد نشون داد.از انواع قرص های محرک

گرفته تا مدل های کشیدنی و تزریقی!هر چند برنامه جنبه ی عبرت آموزی داشت اما به

نظرمن تعریفایی که افراد از حالت های نئشگی یا هیجانی که بخصوص پس از مصرف

قرص ها بهشون دست می ده٬ می کردند٬ بیشتر آدمو تحریک می کرد که حداقل یه بار این

حالات رو امتحان کنه!!!کاش در ساختن چنین برنامه هایی بیشتر دقت بشه چون واقعا 

خیلی از افراد فکر می کنن بدست آوردن هر تجربه ای مجانیه!!!

صورت های شطرنجی شده مثل همیشه از تجربیاتشون می گفتند حشیش یا به قول

خودشون گرس٬ کراک یا به قول خودشون هروئین آلمانی ٬ شیشه و بازم به قول خودشون

 آیس و کوفت و زهر مار های دیگه...این مطلب رو ننوشتم که از اعتیاد بگم چون این روزا

آنقـــــــــــــــــــدر این معضل رو در همه جا می بینیم و در موردش می شنویم و می خونیم

که بسمونه اما نوشتم تا یادم بمونه چقدر از آدم هایی که در این گرداب متعفن سرگردانند٬

 متنفرم!ازشون بیزارم بخاطر گناه بزرگشون که چیزی جز واپاشیدگی نفس نیست.علت

اعتیاد هر چی و هر کی  که باشه ٬ آخرش بازم مقصر اصلی اون فرد سست عنصریه که

اونقـــــــــــــدر ضعیف و بی ارادست و در پوچی و بی هدفی به سر می بره که ارزش با

شرافتِ بودنش رو ٬ به دمی جدا بودن از مرز هوشیاری و فرو رفتن در بی خبری کاذب می

فروشه.چنین فردی با بدن سالمی که خــــــدا بهش داده با دست کثـیـــف خودش ٬ روح و

جسمشو تسلیم فنا می کنه اونوقت در کنار این آدم چه بسیارند آدم های با اراده و موفقی

که با نقص عضو متولد شدن اما با قدرت ارادشون روح و جسمشون رو روز به روز بیشتر به

ماورای اوج می برند!!!

...آزاده از کلبه ی عشق


 
تـــــــــــــــــــــــــــــــولـــــــــــــــــــــــــــــــد!
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥  

                                  

یه سلام از جنس ۱۲ دی

دلم می خواست در اولین ثانیه های ۱۲ دی ۸۵ اینجا بنویسم اما اشکالی که در ارائه

سرویس پرشین بلاگ ایجاد شده بود و امتحان دانشگاهم موجب شدن که در آخرین

دقایق دوازدهمین روز ازاین ماه ٬ مطلب اینجا قلم بخوره:

خواب بودم...یه خواب طولانی و شیرین!نمی دونم کی خوابم برده بود و چه خوابی

می دیدم اما هرچی بود خیــــــــــــــلی لذت بخش بود!یه صدایی که بازم نمی دونم

چی بود منو از خواب پروند!مثل همیشه وقتی که از خواب می پرم سریع چراغ اتاقمو

روشن کردم.دفترچه ی خاطراتم-همدم جدایی ناپذیر لحظاتم-روی میز بود.نمی دونم

چرا با چشمای خواب آلوده از جام بلند شدم و دفترو برداشتم و شروع کردم به ورق

زدن:پر بود از خاطرات رنگارنگی که همشون برام ملموس و عزیز بود.می رفتم که در

رویا غرق بشم که ناگهان چیزی باعث تعجبم شد و خواب و رویا رو از سرم پروند... ۸ ٬

  ۹ صفحه از دفترم بود که نمی دونم چرا نوشته بودمشون!!!نوشته هاش قشنگ بود

 ٬ خط هم ٬خط خودم بود اما جای اون ۹ صفحه که اونجا نبود!!!پس چرا نوشته

بودمشون؟!!!این ۹ صفحه باید از بقیه ی صفحات دفترم جدا شه چون هیچ سنخیتی

با صفحه های دیگه نداره و وقتی علت وجودشون برام مجهوله ترجیح می دم توی

دفتر شخصی خاطراتم نگهشون ندارم!!!همیشه عدم سنخیت بد نیست ٬ من خودم

شیفته ی تنوعم اما اون ۹ صفحه واقعا به اشتباه اونجا نوشته شده بودن!هیچ وقت

دوست ندارم برگی از دفتر خاطراتمو پاره کنم.پاککن رو همیشه ترجیح دادم چون هم

برگی از دفترم کم نمی کنه!هم اونچه باید دیده نشه رو محو می کنه!و هم در عین

حال کاملا از بین نمی بره و یه اثر کمرنگ از نوشته باقی می گذاره که همین پسمانده

های محو کلمات خیلی وقت ها کمکم کرده.پاک کن رو برداشتم و صفحه هارو یکی

یکی پاک کردم و رفتم عقب صفحه ی ۹

                                                        ۸

                                                              ۷

                                                                    ۶

                                                                             ۵

                                                                     ۴

                                                             ۳

                                                       ۲

و ۱  حالا دیگه دفترم دوبــــاره ماله خودم شد.چقــــدر احساس سبکی و راحتی می

کنم.چشم هامو برای چند لحظه می بندم تا این آرامش به اوج برسه وقتی که دوباره

 چشمامو باز کردم ساعت تقریبا ۱۰:۱۰ صبح دوازدهمین روز از دهــــمیـــن ماه سال

بود.رنگ سبز ملایمی که بر دیوارهای بیمارستان هــدایــــت نشسته بود٬ بهم آرامش

بیشتری داد و صدای اولیـــن گریه ی نوزادی که از یکی از اتاق های بخش زایمان

شنیده می شد به من گفت که متولد شده ام!!!

...آزاده از کلبه ی عشق


 
طاعون!!!
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٥  

اولی: یه مقاله مفصل در مورد طاعون نوشته بودم٬ دیروز ارائه ش دادم.استادم خیلی

خوشش اومد.بهم ۵ نمره داد.

دومی:طاعون؟!...اسمشو زیاد شنیدم اما چیزی ازش نمی دونم!

اولی:طاعون در گذشته مهلک ترین و خطرناکترین بیماری بوده و عامل ایجاد کننده ش هم

 یه باکتریه بنام یرسینیا پستیس.در صورت ابتلاء به این باکتری٬فرد خیلی زود از بین میره!

دومی:پس درصد زیادی از مرگ و میرهای سالانه بخاطر طاعونه؟!

اولی:نه...خوشبختانه الان دیگه مثل قبل شیوع نداره٬ چون داروهای موثری بر علیه

یرسینیا پیدا شده.

دومی دیگه چیزی نگفت چون داشت با خودش فکر می کرد حالا که این بیماری آدم ها رو

سریع می کشه پس چرا سایه ی طاعونی که مدت هاست روی جون خودش و زندگیش

 افتاده هنوز اونو از پا در نیورده؟؟؟!!!و باز هم اگر داروی موثر بر علیه این بیماری پیدا شده٬

چرا هیچ دارویی بر طاعونی که مدت هاست داره مثل خوره وجودشو نابود میکنه٬ اثر

نکرده؟؟؟!!!...شایدم خودش تا به حال نخواسته به دنبال درمان این درد کشندش باشه!!!

...آزاده از کلبه ی عشق


 
پرسه خيال : ک و چ ه ب ا غ
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳۸٥  

به هر بیکرانی که می نگرم سپید سپید است!

همه جا پر از جای پاهایی کوچک و بزرگ است که از گذر عابرینی می گوید که ثانیه ای ٬

دقیقه ای یا ساعتی پیش از اینجا گذشته اند!

همه در خود فرو رفته٬ بی صدا و با شتاب از کنار هم می گذرند و من چقــــــــــــــــــدر از

این سکوت معصومانه ی زمستان٬ به آرامش می رسم!

اینجا پر از ردپاهایی بزرگ اما کوچک در همه ی جهات بر روی برف هاست و تردد پر ازدحام

 آدم ها کمتر به چشم فرصت می دهد که در زیبایی اغواگر این فضا غرق شود!

اما من جایی را زیر این آسمان در همین حوالی می شناسم که زمینش سپیدپوش از برفی

است که هنوز زیر فشار قدم هیچ انسانی ٬ لگدمال نشده و کوچه باغی بی منتهاست که در

 آن چشم هایت به هیاهوی آدم های در تکاپوی‌‌ِ هیچ٬ که تو را می بینند اما نمی بینند٬ آلوده

نمی شود و تنها درخت های سپیدپوش در دو طرف گذرگاهت و آسمان فراخ بر فراز دالان 

سپیدی که از آن می گذری چشم های بی آزاری اند که تو را نمی بینند اما می بینند!!!

در آنجا باید خالی از من و من ٬ راه رفت و رفت و از هم آوایی گام هایی که با هم آهنگ قدم

را مینوازند٬ به اوج رسید!

آسمان تازه به بارش نشسته

هنوز وقت هست...نه...گویی ما را وقت بسیار است

 بیا به آنجا برویم

بیا که نجابت و سکوت اعجازگر سپید

برف بکرش٬ صدای نفس های من و تو

را به انتظار نشسته

بیا به آنجا برویم...

...آزاده از کلبه ی عشق