تصوير يک رويا ۶(بخش پايانی!!!)
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٤  

واقعا شوکه شده بودم!اصلا انتظار چنين برخوردهايی رو نداشتم!يعنی تا اين حد بی رحم بودند

 و من نمی دونستم؟!حیـــــــف که دير شناختمشون!

فقط راه ميرفتم بدون اينکه بدونم تا به کی و کجا!...اما نه...شايدم من خيلی خودخواهم.دليلی

 نداره که اونا از زندگی دست بکشند و تا ابد به جای خالی من فکر کنند.يادم اومد که اين رسم

 همه ی ما آدماست که رفتن ها رو فقط تا دم رفتن بخاطر داريم!!!فقط تا اون لحظه که جا پای

 اونی که دل به دريا زده٬روی ساحل حال وجود داره و هنوز يک موج ملايم اونو با خودش

نشسته و نبرده!!! و اين قانون گرچه بی رحمانه است اما با نبودش نميشه زندگی کرد.حتی

 خودم هم هنوز داشتم زندگی ميکردم٬بدون اينکه حتی يک لباس سياه برای خودم

 بپوشم.بازم دم اونا گرم که حداقل برام سياه پوشيدند.ديگه از دست هيچ کدومشون ناراحت

 نبودم.

يه احساس خوبی داشتم.شايد همون احساس خلسه ای بود که تو دوران زنده بودنم شنيده

بودم اما تجربه ش نکرده بودم!ياد روزهای اول دانشگاه افتادم٬موقعی که برای کنکور درس

می خوندم٬سال دوم دبيرستان و انتخاب رشته٬کلاس اول راهنمايی٬جشن تکليف سوم

 دبستان و چادری که تا آخر جشن باهاش درگير بودم٬سال ۶۹ که برای اولين بار به مدرسه

 رفتم٬وقتی ۴ سالم بود و پشت پرده ی اتاق قايم شدم همه از ترس اينکه توی استخر حياط

افتاده باشم تو هول و هراس بودند و من از پس يک سادگی کودکانه از اين همه هياهو لذت

می بردم٬وقتی دو سالم بودو بابام صدامو ضبط کرد٬جشن تولد يک سالگی م٬ ۳ماهگی م که

 همه ی اسباب بازی هام از خودم بزرگتر بودند و روز تولــــــــــدم...چقدر اين روزو دوست دارم٬

چقدر خوشحالم که زمستون بود و دی.شايد برای همينه که عاشق برف و ملودی سوز

سرماشم.حال و هوای گرگ و ميش دم غروب روزهای زمستون٬ملموس ترين لحظه های

قشنگی بود که داشتم.

خورشيد به سمت غروب ميرفت.هوا سرد بود و اين يعنی اينکه من هنـــــــوز دارم لحظه های

 قشنگی رو که قبلا داشتم٬احساس ميکنم!!!وقتی به خودم اومدم٬رشته ی افکارم کاملا

گسيخته شده بود!موقعيت مکان و زمانو از دست داده بودم!هيچ نقطه ای از هيچ خاطره ای

 رو بخاطر نمياوردم!صفحه ی ذهنم خالی شده بود!حتی نمی دونم کیـــم!!!خانم جوانی که با

يه کالسکه از کنارم رد شد٬توجه م رو جلب کرد.و دختر کوچولوی ناز توی کالسکه که يه

عروسک بزرگتر از خودش رو بغل کرده بود٬بهم لبخند زد!حس آشنای چشماش منو با خودش

برد...

...عروسک کوچيکم رو که از خودم بزرگتره٬محکم بغل ميکنم.سرمو برمی گردونم و به مامانم

که با مهربانی کالسکه ی منو به جلو می بره٬نگاه ميکنم.چقدر خوبه که اونقدر بزرگ نشدم که

مجبور باشم مثل مامان و بابا راه برم.اما مامان ميگه منم يه روز بزرگ ميشم...اما حالا که

کوچولوام.پس در نهايت آرامش و امنيت ٬از کالسکه ی کوچيکم مشغول تماشای دنيای بزرگ و

ترسناک بيرون شدم. 

...آزاده از کلبه ی عشق


 
تصوير يک رويا ۵
ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳۸٤  

صبح که از خواب بيدار شدم٬خواستم دوباره گريه کنم اما ديگه حالم از گريه کردن بهم ميخورد

.مردم که مردم.حالا بايد از امکانات اين مرده بودن استفاده کنم...يه روح توانايی های ماوراء

بشری داره.ياد دوستهام افتادم ٬هميشه برام مهم و عزيز بودن.خيلی دلم ميخواست

عکس العمل هاشونو بعد از مرگ يکی از بهترين دوست هاشون(خود را بهترين دوست بينی

)ببينم.ميدونم که خيلی ناراحتند.گريه٬غم٬غصه...آخه کم کسی رو که از دست ندادند

.ميدونم ياد من هيچ وقت از خاطرشون نخواهد رفت.

آماده شدم.خواستم هندی کمم رو هم ببرم تا از اين صحنه های تراژيک فيلم بگيرم و به

داشتن چنين دوستانی افتخار کنم٬اما چون روح بودم نشد.

الان داداش سينام خيلی ناراحته٬می دونم.پشت در اتاقش تو شرکت بودم.از تو اتاق صدای

خنده می اومد!سينا که نيست٬اينا کين که اومدن تو اتاقش و دارند اينجوری می خندند؟وارد

 اتاق شدمسينا٬انصاری جون و خانم شيطان پرست به نوبت در حال تعريف کردن جوک برای

 هم بودند.سريع از اتاق اومدم بيرون.نــــــــــــه اين که من الان ديدم خواب بود.

نيلوفر نفس منه.الان حالش خيلی بده.نيلو جونم من دارم ميام پيشت.داشت با تلفن حرف

ميزد.نشستم تا تلفنش تموم شه.۲٬۱و۳ ساعت گذشت و گپ و بگو و بخند با طرف پشت خط

 ادامه داشت...نـــــــــــــــه نيلو حتما نمی دونه که من مردم.اما ديروز که تو مراسم بود

نه آزی اشتباه ميکنی اگه ميدونست که اينجوری خوش نبود.

زينب...جای خالی منو تو دانشگاه نميتونه تحمل کنه.زينب با گلی تو بوفه بودن و با اينکه من

فوت کرده بودم احيانا٬طبق معمول با اشتها ذرت می خوردند.داشتند در مورد برنامه ی

کوهنوردی با بچه های کلاس حرف می زدند.من تازه فوت شدم بعد کوه؟.آهان٬آخی

حتما قراره تو کوه برام مراسم بگيرند و دعا کنند.

ازدانشگاه اومدم بيرون.درچند قدمی مغازه ی نويد بودم.می دونستم که مغازه اش به

مناسبت درگذشت يک دوست عزيز تعطيله.ناگهان صدای نويد از توی مغازه به گوشم رسيد

 که با هيجان می گفت:آره خوب٬اونم ميشه٬معلوم بود؟

علی اهل عرفان و معنوياته٬پس الان در اين غم بزرگ مغروقه.علی با آقای حميد تو پارک

بدمينتن بازی ميکرد!!!                         علی:يه آزاده بود که وبلاگ داشت الان مرده ها.  

حميد:آخی...ناراحتی الان؟                  علی:به هر حال آدم يکم ناراحت ميشه.اما ميدونی چی

 اذيتم ميکنه٬اينکه ديگه از کی مفتکی انگليسی و اسپانيايی و ايتاليايی ياد بگيرم؟

(نکته ی خارج از داستان:معلوم بود  می خواستم بگم اين ۳ تا رو بلدم؟)

به اندازه ی تمام سالهای زنده بودنم افسردگی پيدا کردم اما با ديدن فرهاد واقعا هيجان

زده شدمواااااااااااااااااااای خدای من٬فرهاد گرچه ناهار فارغ اتحصيليشو نداد اما  داره برام

دعا ميکنه.رفتم جلو تا صداشو بشنوم...خدايا روح هدايت رو رحمت کن!صادق خدا بيامرزت

 که ماه بودی!صادق٬اون آزادهه٬آنتی هدايته٬الان مرده.اگه ديديش تحويلش نگيری ها.دعواش

 کن چون آنتی توئه.

شيوابه يک موسيقی شاد گوش ميداد.اميد شنا و قايق سواری و ماهيگيری کنار ساحل.

سميه غرق در لذت خواندن يک کتاب بود.فريد خان با دوستان رهسپار يک رستوران خوب

ومحمد تو کوه تشريف داشتو...

ديگه پاهام رمق راه رفتن نداشت.از اينکه دوربينو نتونستم بيارم٬خوشحال بودم.يه شعر هست

 که ميگه((قدر آئينه بدانيد چو هست/نه در آن روز که افتاد و شکست))بـــــــــــــــــابـــــــــــــا

 ناسلامتی الان به حول و قوه ی الهی٬اين آئينه افتاده و شکسته هااااااااااا!!!!!!

                                                                                                     ادامه دارد...

*********************************************************************

جمعه ۴ آذر يک قرار وبلاگی٬ توسط وبلاگ( وحی) گذاشته شده بود.علاوه بر اکیپ ما(من و پگاه و نويد و علی و فرهاد و پرديس)تعداد زيادی از بچه های بلاگر حضور داشتند.جايی که رفتيم آنقــــــــدر جای حرف داره که بحثش رو به آپديت بعد از تموم شدن اين داستان٬موکول ميکنم.در مورد بازديد از ((خانه ی سالمندات کهريزک)) برايتان خواهم گفت.

...آزاده از کلبه ی عشق