تصوير يک رويا ۱/يه خبر دانشجويی
ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٤  
  ازدانشگاه که بيرون اومدم ذهنم خيلی مشغول بود.به خيلی چيزها فکر ميکردم.حتی به

خيلی چيزهايی که بعضی ها می گفتند بهشون فکر نکن هم فکر می کردم...آخه من چرا

نمی تونم چو فردا رسد فکر فردا کنم؟!.((کلبه ی کتاب))دکه ی کنار دانشگاه منو ياد کلبه

عشق خودم انداخت و يادم افتاد که من چقدر خوبم که با اون قرار وبلاگی خيلی ها رو با هم

آشنا کردم(خود خوب بينی)((من دارم رسما تلف ميشم با اين وبلاگ نويسی ))اين فکر از

صبح بخاطر خوابی که ديشب ديدم توی سرم بود. خواب ديدم يک نويسنده ی بزرگ معروف

هستم.الان که فکرشو ميکنم ميبينم لياقت من خيلی بيشتر از اين حرفاست(خودتحويلی

مزمن).به اين نتيجه رسيدم که آخه وبلاگ نويسی به چه دردميخوره؟ کلی انرژی ميذاری 

تا يکی بياد بگه((ناز نوشتی جيگر)) و اون يکی کامنت بذاره((با آمدن به وبلاگم منوگلباران

 کن))و يااينکه((منتظر حضور سبزت هستم عزيزم)).

به قدری درگير اين فکرها بودم که نمی دونستم دارم از خيابان رد ميشم.wow يه الگانس ۲۰

با سرعت به طرفم می اومد.wooooooooow رانندش که از خودش نمره بيست تره.

همين طور که نگاش ميکردم داشتم با خودم زمزمه ميکردم تو خود نمره ی بيستی٬تو مثه

هيچ کسی نيستی...تـــــــــــــــــق!بعد از اين صدا الگانس از روی من رد شد و رفت.از رو

زمين بلندشدم٬لباسهام خاکی بود.رانندهه رفته بود .اينو بايد تور ميکردم.خـــــــــــــــــــدا 

من خيــــــــــــــــــلی بی عرضه ام.

                                                                                                                             ادامه دارد...

********************************************************************

دارکوب آمد

تصميم گرفتيم که بخواهيم و خلقش کنيم٬چرا که تولدش مبتنی بر يک خواستن جمعی 

بود.مدت ها بخاطرش دوندگی کرديم.چقدر به در بسته خورديم اما باز هم رفتيم .

و حالا پس از يک سال تلاش برای رسيدن به روز تولدش٬ دارکوب آمد.

((دارکوب)) اسم نشريه ی دانشجويی ماست.در اولين شماره من برای بخش ادبی مطلب

نوشتم اما از اين پس به سبک بومرنگ هم خواهم نوشت.درحال حاضر اکثرا از بچه های   

ميکروبيولوژی هستيم اما نشريه اختصاص به ميکروبيولوژی نداره و کاملا عموميه.از تمام

دوستان دانشجو(دانشگاه کرج) دعوت ميکنم که در صورت تمايل با دارکوب همکاری کنند.

در مورد نام دارکوب هم اينو بگم که اين پرنده نماد آگاه کنندگی داره پس 

تا قلم در دست دارد دارکوب٬بر تنه ی سخت درختان می زند تا ملودی رمز آلودش٬فضای

مه گرفته ی جنگل ها را پر کند.                                                    

...آزاده از کلبه ی عشق


 
چون هنوز اسم مناسبی پیدا نکردم فعلا همین بومرنگ:رستوران
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٤  

درطبقه ی دوم یک رستوران هستید.۲ ساعت بعد در حالیکه با خوردن نان و ماست٬سیر

شده اید غذا را می آورند.

در حین صرف غذا ٬مرد جوانی دائما سر میزتان می آید و از شما می پرسد که از کیفیت غذا

راضی هستید؟از اینکه در روز تولدتان دوستانتان را به رستورانی آورده اید که پرسنلش تا

این حد به فکر رضایت مشتری هستند٬خوشحالید.

سرگرم خوردن هستید که همان پیشخدمت مهربان بالای سرتان ظاهر میشود:

-قربان از غذا راضی هستید؟

--بلــه

-ماست و نوشابه چطوره؟

--مرسی همه چیز مرتبه.

در حالیکه به میز شما نگاه میکند میگوید:((پنج پرس کباب برگ با مخلفات ..۱۵۶۰۰ تومان)).

این عدد را روی کاغذی می نویسد و کنار بشقاب شما میگذارد.غذا زهر مارتان می شود.

منتظر میشوید تا او از سر میز شما کنار برود٬اما پیشخدمت مهربان ایستاده تا ۱۵۶۰۰ تومان

را از شما تحویل بگیرد.پول خرد ندارید٬از این رو ۱۶۰۰۰ تومان را در بشقابی که در دست

دارد٬می گذارید.پیش از آنکه منتظر بقیه ی پولتان شوید٬لبخند زنان بقیه ی پولتان را انعام

محسوب میکند و میرود!!!

اولین بار است که در رستوران٬سر میز غذا شما را غافلگیر کرده اند.بقیه ی غذا از گلویتان

پایین نمی رود.با حرص به دوستانتان که لبخندزنان با اشتها غذا می خورند٬ خیره شده اید

از آنجا که امروز مهمان شما هستند٬اشتهایی مضاعف پیدا کرده اند.

سعی می کنید لبخند بزنید اما در دلتان در حال فحش دادن هستید(کارد بخوره الهی).از پنجره

پیشخدمت مهربان را می بینید که در حال باز کردن در ماشینش است.شما را میبیند.برایتان

دست تکان میدهد و می رود.

بالاخره دوستانتان سیر می شوند.می خواهید از رستوران خارج شوید که یکی از پیشخدمتها

به سمتتان می آید.-عذر میخوام لطفا صورت حسابتونو بپردازید.

۱۴۲۰۰۰ ریال عددی است که روی صورت حساب ثبت شده است.

--من که پرداختم.

-دفعه ی قبلی که به رستوران رفته بودیدو می فرمایید؟

--نخیر همین نیم ساعت پیش...

صدای اعتراض شما فضای رستوران را پر کرده است.فریاد میزنید:((آخه چند بار؟  دیگه پول

ندارم..خـــــــــــــــدا))

اما پرسنل رستوران پس از گرفتن پول شما را از رستوران بیرون می کنند

برای یک ناهار ساده نزدیک به ۳۰۰۰۰تومان خرج کرده ایدو این در حالیست که قیمت کادوهای

دوستانتان روی هم به ۱۰۰۰۰ تومان هم نمی رسد!

با گذشت چند ماه٬خاطره ی نحس روز تولدتان از ذهنتان محو نشده است.یک بعد از ظهر آرام

است.چای می نوشید و روزنامه می خوانید.تیتر جالب صفحه ی حوادث برایتان خاطره انگیز

است:((گارسون قلابی رستورانها به دام افتاد))!!!


کلمات کلیدی: پاپیتال ،کلمات کلیدی: رستوران ،کلمات کلیدی: گارسون
 
خاطره ی يک قرار وبلاگی(فريد/علی/نويد/فرهاد/پگاه/محمد وسميه حتما بخونيد)
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٤  

سلام به همه مخصوصا به اون دوست جونهايی که جمعه تشريف آوردند

۷مرداد برای هميشه به عنوان يک خاطره ی قشنگ در ذهنم خواهد ماند.

بجز چند نفری که خودشون ميدونند بد قولی کردند٬بقيه تشريف آوردند که همين جا رسما

ازشون تشکر ميکنم.برنامه از اون چيزی که فکر ميکردم هم خيلی بهتر اجرا شد.

قرار ما کوه عظيميه بود اما با توافق همه٬بعلت گرمی هوا کوه به پارک جنگلی چيتگر تغيير

مکان داد.و همه مهمان کلبه ی عشق در چيتگر شدند.از جمع ۱۶ نفريمون٬بچه هايی که نام 

ميبرم وبلاگ نويس هايی هستند٬که مدتها آشنای ناديده بودند و ديدنشون از نزديک برام خيلی

 جالب بود.

آقا فريد عزيز با اومدنت واقعا خوشحالم کردی.به قول يادگار دوست به ماافتخار دادی و تشريف آوردی رفيق.اميدوارم ننوشتن متن توسط بعضی ها هم زودتر درمان شود.گرچه کوه نرفتيم اما هدف  ديدن سالن متروی کرج بود که معلوم بود ميخواستم بگم کرج هم مترو داره.

علی  (به قول فريد عزيز٬علی خان) ديدن صاحب يادگار دوست هم برام  جالب بود.شخصيت جالبی داری.البته چی داداش؟مهره ی مار هم خيلی زياد داری!يه قرار بگذار با عليرضا يه کوه عظيميه بريد گرچه تا حالا اونجا نرفتی ميترسم بريد بين درخت ها گم بشيد. به دوست عزيزت هم بگو که تا خدا راهی نيست نهههههههه ببين منو يعنی بگو تا چيتگر راهی نبود.راستی گمشده پيدا شد؟

نويد  دوست خيلی خوبم باز هم تشکر که تو برنامه ريزی اين قرار خيلی به من کمک کردی.به قول پروين:باشد تا جبران همی گردانيم.عليرضا خيلی ازت خوشش آمدندی و محصور شما گرديدندی.البته عليرضا خوب ميشه احتمالا.

محمد آقا  کوهنورد معروف فراموش نخواهم کرد که تو از کدامين نقطه ی ايران خودتو به اين قرار رسوندی.اين دفعه خواستی بری کوه های خارج از کشور(کن و سلقون و توابع)ما هم پايه ايم.خيلی خوشحال شدم که ديدمت.هدف چی بو د؟راستی آخرم معرفی نکرديم خودمونو ها.

مهندس فرهاد بخاطر تبليغات اين قرار از تو هم ممنونم.خصوصا ناهار فارغ اتحصيليت حرف نداشت.الان به رو خودت نيار من چی دارم ميگم.راستی تو هم به دوست عزيزت که ديروز نبود اما يادش در مخيله ی تو و علی سير ميکرد بگو تا چيتگر راهی نبود.

پگاه خانم مرسی که اومدی/مرسی که دير نيومدی/مرسی که تلافی نکردی.و به قول ما اسپانيايی ها graciase pegah

سميه روح سرکش جون٬خوشحال شدم از ديدنت.ديدی گفتم نترس از کوه بيا اون با من.ديدی نگرفتنمون٬ سرمونو نبريدن.ديدی با من باشی ميريم يه راه دور تا خود خورشيد تا چيتگر

آزاده يا به قول عده ای آزی٬هم که خودم بودم و واقعا با حضور سبزم همه رو خوشحال کردم(البته اين کله يکم سوسوله و در وصف من نمی گنجه)(علامت استاندارد خودتحويلی)

نيلوفر جونم تو هم که اصلا نيازی به گفتن نيست.فکر کنم به اندازه ی کافی جمعه معلوم بود که we love each other

نيلوفر/ندا/روناک و.....هم  گرچه وبلاگ ندارند اما با اومدنشون کلی منو خوشحال کردند.

از اينکه اين پست يکم جنبه ی خصوصی پيدا کرد منو ببخشيد.

ديروز به قدری به من خوش گذشت که دلم نيومد در موردش ننويسم.

                                                                                     به اميد با هم بودنهای دوباره

...آزاده از کلبه ی عشق