لحظه ای به وسعت تمام لحظه ها
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٤  

                   

چون هر سال باز ثانيه هايی که گذرشان از هميشه سريعتر احساس می شود و اضطرابی

 نهان در پس لحظاتی که می روند تا به گذشته بپيوندند و باز هم گره خوردن کوچ فصلی که

دوستش دارم با آمدن فصلی که رنگين کمان طبيعت است.برای منی که زمستان را می -

پرستم٬ رفتنش خوشحال کننده نيست٬ اما مگر می شود از يک تولد دوباره هم خوشحال نبود!

شروعی تازه که می توان ياد دردهای بی اثر٬ عشق های مجازی ٬ زمانهای فنا شده بهر هيچ

 و هر آنچه خاطرمان را آزرده به آن راه نداد ! تکه پاره های بی ارزشی که تقدس ذهنمان را 

خدشه دار کرده ٬ دور ريخت! و به وسعت اعتبار خيال ٬ به آرامش رسيد!!!

حتی اگر به سراب خرافه انديشی تبعيدم کنيد٬ باز می گويم که همواره به اعتقـــــــــــاد٬

معتقد بوده و خواهم بود !چرا که معجزه ی اعتقاد به کلام ٬ اعتماد به تخيل و ايمان به قلم ٬

برهانی است که همواره بر من عيان شده!!!پس در اين دقايق که فرصتی برای ((رسيدن))

 است ٬ با اعتقاد به تخيل ٬ به اعتبار کلام و به حرمت تا هميشه مقدس قلم٬ در آستانه ی اين

 آغاز ٬ از خدا می خواهم که در اين فرصت دوباره ٬ روزمرگی هايمان را رنج تنهايی ٬ گفتن های

 مسکوت و نگفتن های ملفوظ فرا نگيرد ! و حتی اگر در ره خانه ی ليلی خطرهاست٬ باز ما را

در جرگه ی مجنون ها قرار دهد ٬که فرهاد بودنی اسير در گرداب بی صدای عشقی يک طرفه٬

تا بی نهايت تاريخ دردی است بی فرجام!!!

                                             با اميد به اينکه سال جديد هنگامه ی تحقق يافتن

                                             همه ی آرزوها٬ بازيافتن تمام گمشده ها و رسيدن

                                              به خواسته ها و آرامش قلبی تان باشد.

 

  پ.ن:احتمالا تو عيد خونه نيستم و اگه خدا بخواد دارم ميرم مسافرت...پس اگر به وبلاگاتون

 نيومدم الان علتش معلوم شد؟بعد ميام جبران ميکنم..اميدوارم به همتون خوش بگذره                                                                                                

...آزاده از کلبه ی عشق


 
پاپيتال : مترو
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٤  

سلام.((بومرنگ)) و اينکه قرار بود به دلايلی اسمــشو تغييــــر بدم رو که به ياد داريد.

پس از جستجوی بسيار به (( پاپيتال )) رسيدم.حالا پاپيتال (papital )يعنی چه؟

پاپيتال گياهی از خانواده ی  پيچک می باشد  که به درخت و ساير اشياء مجاورش      

می پيچه وشاخه هاش به هر جا بچسبه ٬ ريشه فرعـی توليد می کنه.از اونجايی که

اين سبک از نوشته های من هم به همه چيز گير داده و دورشون می پيچه٬ لطفا زين

پس بجای واژه ی ملموس و آشنای ((بومرنگ)) بگوييد (( پاپيتال )).

پاپيتال : مترو

در سالن مترو هستيد.می خواهيد از کرج به خانه دوستتان در ميدان حر برويد.گواهينامه

داريد اما از آنجاييکه پدر ماشين را به شما نمی دهد٬ سعادت بهره بری از اين وسيله ی

نقليه ی عمومی به شما روی کرده است.مترو تازه ايستگاه را ترک کرده و تا آمدن قطار

بعدی بايد  ۳۰  دقيقه صـبر کنيد! در طول روز آنقدر زمان از دست می دهــيد که ديگر ۳۰

دقيقه آنهم در انتظار تکنولوژی پيشرفته ای مانند مترو به چشمتان نمی آيد. از آنجا که

شيرينی فروشی سر کوچه تان بسيار ارزان فروش است٬ از همان جا يک کيلو شيرينی

گل محمدی(به جای واژه ی اهـريمنی دانمارکی) برای دوستتان خريده ايد. روی

صندلی در انتظار قطار می نشينيد سعـی می کنيد خودتان را با بروشور مترو سرگرم 

کنيد٬ اما سر و صدای چند پسر  دبيرستانـی ٬ آزار دهنده است. آخريــن  باری که  سوار

متـرو شديد  ۲ سال پيش بود ٬ آن موقع هنوز استـفاده از مترو برای اراذلـی از اين قبيل 

جـا نيفتاده بود.همه و من جمله خودشما را مسخره می کنند و با صدای بلند مـی خندند

.هيچ کس هم حوصله(و شايد هم جرئت ) اعتراض ندارد!!!

قطار هنوز کاملا توقف نکرده که همه به سمت درها حمله ور می شوند!شما از آنجا که

هنوز فرهنگ داريد٬  عقب تر می ايستيـد٬ از اين رو نهايتا  خودتان و جعـبه شيـرينی تان 

به زور درون واگن جا می شويد! تهويه ی نامناسب٬ شلوغی بيش از حد و حرکت over

slow motion مترو به يادتان می آورد که پدرتان چقدر خسيس است که ايمنی ماشينش

را به آرامش شما ترجيح می دهد! لهجه ی زيبای چندين  توريست افغانی که به

سمت ((سر ساختمان)) می روند٬ حال و هوا را رومانتيک تر می کند!

((ايستگاه صادقيه)) ٬  با شنيدن اين صدا بسـيار خوشحال می شــويد چـون واقعا دق

کرديد تا به صادقيه رسيديد!از مترو که خارج می شويد٬ سيل جمعيت حمـله ور

شده ٬ شما را به سمت  مترو  درون  شهری رهسپار  می کند  و بدون اينکه اختيـار به

دست خودتان باشد درون قطار پرتاب می شويد!متروی درون شهری سوژه ی مناسبی

برای دوربين مخفی های شبکه های ماهواره ايست!

((ايستگاه طرشت))٬ چقدر خوب است که شما در مملکت اسلامی زندگی می کنيد و

آقايان همواره به فکر رعايت فاصله بين خود و خانم ها هستند!!!

((ايستگاه دانشگاه شريف)) ٬ چه زيباست که همه ی انسانهای شريفی که از وسايل

نقليه ی عمومی استفاده می کنند ٬ در کنار احترام به حقوق يکديگر٬ می دانند که نبايد

سير بخورند!

((ايستگاه آزادی تقاطع شادمان)) ٬ از اينکه از جعبه ی شيرينی که خريده بوديد تنها نخ

شيرينی در دستتان باقی مانده٬ شادمان هستيد!!!

((ايستگاه نواب)) ٬ کوچکترين امکانی برای تکان دادن خود نداريد  و اين در حاليست که

سنگينی و فعاليت دست هايی را درون جيب خود احساس می کنید!!!

((ايستگاه بعدی ٬ ميدان حر)) ٬ اين بهترين خبری است که در عمرتان شنيده ايد.

موبايلتان زنگ می زند و ملودی مخصوص خانه نواخته می شود.مــی دانيد که مجبوريد

دراين شرايط سخت هم به اين تماس پاسخ دهيد.به سختی جيبتــان را پيدا می کنيد

و موبايل را بيرون می آوريد٬ اما قبل از آنکه احساس کنيد اين گوشـــی هيچ شباهتی

به گوشی شما ندارد ٬ فريادهای مردی که با عصبانيت ٬دست شما را محکـم گرفته ٬

شوکه تان می کند:عوضی موچتو گرفتم...کيفمو زديد٬ حالا نوبته موبايلمـه...يک دماری

از روزگارت درآرم...!

((ايستگاه حر))  در حاليـــکه موچ دستتــان در دست مرد اســت به بيــرون پرتاب می -

شويد.در عالم هپروت ناشی از مترو سواری ٬ يک عدد انسان کلاه به سر و بی سيم

بدست را در انتظار خود می بينيد!!!

...آزاده از کلبه ی عشق