نقدی بر يک تصوير از يک رويا
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٤  

يک سلام زمستونی اما گرم به تمام دوستان هميشگی خودم

در ابتدا به سينا بخاطر فوت مادر بزرگ عزيزش که برام تداعی کننده ی از دست دادن پدربزرگ

عزيز خودم بود ٬ تسليت ميگم.

از نويد هم بخاطر هديه قشنگ و بی نظيرش که ارزش معنوی اش تا همیـشـــــــــــه تو يادم 

خواهد ماند ٬ خيلی ممنونم.

در پست های قبلی داستانی با عنوان ((تصوير يک رويا)) در ۶ قسمت نوشتم.تصميم داشتم

در آپديت بعد از قسمت آخر٬نقدشو بنويسم اما دو پست قبلی بدون وقت قبلی بر اين نقد ارجح

شدند.شايد کمتر پيش اومده که نويسنده ای بر نوشته ی خودش نقد بنويسه اما من می خوام

دچار خود نقدی بشم و حالا که همه دوستان نظراتشونو گفتند٬ يه مواردی رو اضافه کنم.

اگر از کامنت های ((قشنگ و ناز بود))!((وبلاگ خوبی داری))!((به منم سر بزن))! فاکتور

بگيريم٬باقی کامنت هارو با دقت خوندم و از کسانی که نوشته هامو با تمام ابعاد واقعی اش

می خونند و به همه ی جزئيات توجه می کنند٬ نهايت تشکرو دارم.تعداد کامنت ها هيچ وقت

برای من مهم نبوده و نيست٬ بلکه چيزی که برام حائز ارزش و اهميته ٬ نظرات خواننده های

حقيقی است که  نظراتشون در راستای مطلبيه که می نويسم و از حرف ها و انتقادهاشون

هميشه استفاده کردم.کاش همه کسانی که عضو اين خانواده ی بزرگ وبلاگ شدند٬ ياد

بگيرند که وبلاگ نويسی و وبلاگ گردی دارای اهداف و قوانين خاصيه که بايد بهشون احترام

گذاشت!!!

و اما تصوير يک رويا

*طرح: خط اصلی قصه يعنی تصور وقايع بعد از مرگ و واکنش اطرافيان از يکسال پيش شکل

 گرفت.البته روی کاغذ نيومده بود و فقط يک تم کلی ازش داشتم٬ حتی پايان داستانی که

الان می بينيد٬ اون سرانجامی نيست که يکسال پيش تو ذهنم بود.حس ميکنم تو اين مدت

بعضی تجارب و پختگی ها موجب شد داستان به اين شکل رقم بخوره.

*درون مايه: داستان با زبان طنز محاوره شروع ميشه و اين قالب در اواسط قسمت دوم کاملا

 دچار دگرگونی ميشه و پس از يک دوره ی ابهام برانگيز٬ به تراژدی تبديل ميشه--اينکه آدم

شاهد خاکسپاری خودش باشه٬ خيلی دردناکه٬ مگر برای مجانينی که از دنيا گريزانند-- تراژدی

 پيش ميره و ناگهان در قسمت پنجم دوباره در ورطه ی طنز قرار ميگيره--چرا که گاهی بيان

بعضی حقيقت ها در لفاف طنز کمتر آزار دهنده است!!!--

عده ای از يکدست نبودن زبان داستان گله کرده بودند: اين طرح خودش می تونه يک سبک

جديد باشه.نويسندگی يعنی گذشتن از مرز عادت ها و کليشه ها. هيچ چارچوبی را يارای

محبوس کردن تخيل نيست٬ پس اگر گاهی سنت شکنی کنيم گناه نيست.چرا فکر می کنيد

هميشه بايد تراژدی صرف٬ يک نوشته ی کاملا جدی يا تماما طنز رو بخونيم يا بنويسيم؟فکر

 نمی کنيد گاهی تلفيقی از همه ی زبانها در تفکيک موقعيت ها ٬ می تونه خيلی تاثير گذارتر

باشه؟

*نتيجه: مثل هميشه باز هم از نوشتن اهدافی داشتم.قبول يک واقعيت بی رحمانه:کسی که

ميره خيلی زود فراموش ميشه(نه در مورد همه اما اين فرضيه معمولا به سمت اثبات ميل

 کرده!) و برای اطرافيان زندگی در نهايت بی تفاوتی ادامه پيدا ميکنه!البته اين قانونيه که اگه

نباشه زندگی غيرممکن ميشه اما  فراموشی وقتی از مرز بگذره ديگه درده ٬ مرضی بنام

آلزايمره!!!کاش حافظه های ما کمی وسيع تر می بودند و ظرفيت نگهداری يادبودها ناچيز نمی

 بود!!!

آخر داستان و بخصوص در حالت تعليق به پايان رسوندنش هدف اصلی ترم بود.دلم می خواد

برداشت ها از اين اختتاميه کاملا آزاد باشه پس در مورد هدفم از پايان چيزی نمی گم.اما

بعضی دوستان برداشتشون مسئله تناسخ روح بوده٬ نمی خوام بگم به تناسخ اعتقاد دارم يا

ندارم اما بايد بگم هدفم به عنوان نويسنده ی مطلب بيان تناسخ نبوده بلکه همان طور که عده

 ی زيادی اشاره کردن تمثيلی از جاودانگی و جاری بودن زندگی تا ابديت ممکنه!

نقدی که نوشتم بيشتر در راستای سوالاتی بود که ازم پرسيده شده بود.از دوستانی که

داستان رو دنبال کردن می خوام که اگر نقدی ناگفته مونده حتما برام بنويسيد.

                                                                                  تصويرگر يک رويا:آزاده

...آزاده از کلبه ی عشق