پرسه ی خيال:تويی که دوستت دارم...
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٤  

چقدر منتظرت بودم.می ترسيدم تـــو هم عادت آمدن را از ياد برده باشی!به وسعت اشتياق

آمدنت با ثانيه به انتظار نشستم.چقـــــــدر دوستت دارم!فراتر از مرز دلبستگی عاشقانه

می  پرستمت.شايد برای اين است که در هزار رنگ اطرافم٬ هنوز تــو هستی که يکرنگی !!!

 انتظار من ٬از پس لحظه های پايا عبور کرد تا به تـــو رسيد و من تشنه ی اين هوای جان

بخشم. تو آمدی و معصوميت زيبای نگاهت ٬کثرت ناموزون رنگ ها را خنثی کرد.کاش

ميتوانستيم مثل تو باشيم:پـــــــــاک و دوست داشتنی و وسيـــــــــــــــع. 

ياد سهراب می افتم:        پشت کاجستان برف

                                                                برف٬ يک دسته کلاغ 

                                       جاده يعنی غربت 

                                                                 باد٬آواز٬مسافر و کمی ميل به خواب  

                                      شاخ پيچک و رسيدن و حياط 

                                                                 من و دلتنگ و اين شيشه ی خيس 

                                       می نويسم و فضا...و من چقدر امتداد جاده ی پشت کاجستان

را   که از رسيدن می آيد٬ و شيشه هايی را که تا هميشه برای نوشتن فضا دارند٬دوست

دارم.به قول اخوان :(( برف می باريد و ما آرام   گاه تنها٬ گاه با هم راه می رفتيم    هيچکس از

 ما نمی دانست    کز کدامين لحظه ی شب ٬کرده بود اين باد٬ برف آغاز)) و کاش اطناب اين

 آغاز٬آنقدر برود تا به جز با هم رفتن ما و انعکاس رد پای سپيدش٬ هيچ چيز ديگر نباشد!اگر

سرها در گريبان است٬سلامم را تــــــــو پاسخ گوی ٬چرا که صدای تو خوب است ٬ صدای تو

هميشه طنين گرم آهنگ است ! آوای تو با گذر ثانيه ها رنگ نمی گيرد و هميشه همان يک

رنگ يک رنگ است!!!   

از پشت پنجره ی اتاقم که تنها مرز شيشه ای موقت بين من و توست ٬ به بيرون نگاه می کنم

فروغ هم مثل من ٬ تو را دوست داشت ٬ روزهای برفی خاموش و پر ابهام را زندگی می کرد

 و با سوز دلنشين سرما ٬ تا بی نهايت زمان می رفت!آری تـــو نمادی پر اعجاز برای همه ی آن

 هايی  که ((آزاده)) اند و عبور از ميان روزمرگی را برای پرواز خيال تا مرز دل انگيز احساس

می ستايند. 

...آزاده از کلبه ی عشق                                                


 
يه خاطره:سفر به روستای برره
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٤  

سکانس اول:دوم دی ماه ۱۳۸۴ ٬ ساعت ۳ بعدازظهر و آسمان ابری ومتراکم بودکه راهی سفر

 شديم.سفری خاطره انگيز به جايی که فکر نمی کردم روزی خودم را در آنجا ببينم.بارها از

 پس صفحه  جادوی خانه مان ديده بودمش اما می رفتم تا فارغ از حصار شيشه ای از نزديک

ببینمش.اشتياق عجيبی برای اين تجربه ی هيجان انگيز داشتم.خيلی بيشترازسن واقعی ام 

سفر کرده ام اما اين سفر جنسش متفاوت و خاطره اش خاصتر است.سفر به روستای

 بــــــــــــرره.روستايی به وسعت يک باغ٬با جمعيتی به تعداد يک گروه فيلم برداری و نمادی از

 يک جامعه ی حقيقی با آدم های واقعی.

سکانس دوم:وقتی به باغی که روستای برره را در خود جای داده است رسيديم٬باران می

باريد.در فاصله ای که منتظر باز شدن در بوديم٬جمعيت زيادی به اميد وارد شدن به باغ دور ما

جمع شدند.اما وقتی در را باز کردند٬ فقط ما بخاطر قرار قبلی و آشنايی مان با آقای مديری

 وارد شده و بقيه پشت در ماندند!

سکانس سوم:باغ بزرگی بود با مرکزيت يک بنای قديمی بزرگ دو طبقه که همان نمای بيرونی

خانه ی سردار خان است.در منظره ی روبرو بخشداری برره٬چال اسکندرون٬ميدان کره بز و

 بقيه ی مغازه ها٬خانه ها و کوچه های مجازی برره به چشم می آيند.طراحی دکورها آنقدر

ظريف و ملموس است که وقتی آنجا قدم می زنی٬ خودت را در بافت و حال و هوای يک

روستای واقعی احساس ميکنی.

سکانس چهارم:باران به شدت می باريد و گروه بی توجه به اين بارش ٬و نگران از رفتن نور و

نرسيدن برنامه به پخش آنشب مشغول کارند!قسمت ۶۶ ٬ای توريست که گفتی يعنی چه٬ و

 سکانس هايی که يکی پس از ديگری کليد می خورند.

سکانس پنجم:همان طور که شنيده بودم٬کاری بس سنگين است.مخصوصا ساختن مجموعه

 هايی مثل شب های برره که روز پخش اند و برای پخش در همان روز٬ضبط ميشوند٬ بخاطر

 زمان کم و محدوديت های موجود واقعا دشوار است و علاقه و پشتکار می خواهد.برای گرفتن

 هر سکانس طراحی صحنه٬انتقال وسايل فيلم برداری و جابجايی اعضای گروه به لوکيشن

 جديد وده ها خرده کاری های ديگر لازم است.

سکانس ششم:آقای مديری با وجود مشغله ی کاری ٬واقعا خونگرم و مهمان نواز بودند.بجز

آقای شفيعی جم و خانم بختياری٬بقيه ی هنرمندان حضور داشته٬ و آنها هم برخوردی گرم و

صميمی داشتند.

سکانس هفتم:با اتمام سکانس های خارجی ٬نوبت به سکانس های داخلی رسيد.وارد

ساختمان که ميشويد٬اتاق بزرگی است که خانه ی سردار خان است و به اتاقی راه دارد که با

ميزها و طراحی مخصوصش لوکيشن بخشداری برره است.اتاق ديگری هم وجود دارد که در

يک سو خانه ی شير فرهاد و ليلون و در سمت ديگر که يک دستگاه چاپ قديمی وجود دارد٬

محل فيلم برداری سکانس های مربوط به دفتر روزنامه است.حمام برره هم در گوشه ای از

اتاق ديگری طراحی شده .در انتهای سالن ٬پلکانی وجود دارد که به طبقه ی دوم ختم ميشود

٬از پله ها که بالا می رويد اتاقی است که لباس شخصيت های برره را در خود جای داده

است.در طبقه ی دوم يک راهروی بلند است که به چندين اتاق(خانه ی کيانوش و سحر ناز ٬

اتاق گريم٬ اتاق مونتاژ و دو اتاق روبروی هم در انتهای سالن که يکی دفتر طغرل و ديگری

خانه ی سالار خان است) راه دارد.

سکانس هشتم:داستان توريستی است که به قصد شيراز آمده است اما مجبور است برای

ديدن ارگ برره٬مجسمه ی ابول حوض و حرکات سمبلين قالی بافی و بذر افشانی و...پول

بپردازد.

سکانس نهم:بعضی صحنه ها مثل سکانس مربوط به مجسمه ی ابول حوض و سکانسی که

آقای مديری کلمه ی سمبلين را بيان می کنند٬چندين بار تکرار می شوند!طراحی و اجرای

حتی کوتاهترين سکانس ها٬دقيــــــــقه ها طول ميکشد!و بعضی ديالوگ ها و بخش ها قبل از

اينکه توسط شبکه بريده شوند٬دچار خود سانسوری ميشوند.با ديدن تمام اين دشواری های

خسته کننده ٬باز هم جو اين کارها برای من به عنوان شاهدی که کنار گود ايستاده ام جالب و

پر از جاذبه است.

سکانس دهم:با وجود تمام تلاشها به علت شرايط نامناسب جوی٬قسمت مربوط به توريست

 به پخش آنشب نرسيد و شنبه شب پخش شد.

سکانس يازدهم:ساعت ۸:۳۰ بود که روستای برره را ترک گفتيم.روستايی که به طرز

هنرمندانه ای نمادی از جامعه

 و بيانگر واقعيت ها٬هنجارها٬

نا هنجارها و کمبودهای اين

جامعه است.اينگونه پردازش

های استادانه را پيشتر هم در

کارهای آقای مديری ديده

بوديم.

سکانس دوازهم:در طول اين

سفر يکی از نگرانی های

ميزبان خوب ما٬آقای مديری اين

 بود که به ما خوش بگذرد٬ و

واقعا هم همين طور شد و

ساعات خوشی که در آنجا

داشتيم جزو زيباترين لحظاتمان

 خواهد بود . اين سفر به

يادماندنی همواره در مخيله ی

 خاطراتم خواهد ماند.با تشکر

 فراوان از آقای مهـــــران مديــــــری که تور ليدر عزيز ما در اين سفر بودند.

...آزاده از کلبه ی عشق