پرسه ی خيال:پايان يک کوير!
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٤  

آسمان پر از عطر دل انگيز سفر بود.با کوله باری از اميد و توشه ای عاری از تجمل دست در

دست عقل و احساس راهی سفر شديم.راهی بس طويل که پايانش را فقط او ميداند!

عقل چهره اش درهم وچون هميشه مقتدر٬در کنارش احساس رام و آرام.و من در ميان اين دو

مانده ام بس غريب!توشه ای دارم پر مايه از اميد و خيالی سرشار از توهم!

درکويری که زيرپايمان است٬هیچ چیز نيست مگر شنزارهايی ساده ومتين که بی تکلف در کنار

هم آرميده اند.آنها که غنی ترند دسته ای از خار شتر را به دوش ميکشند.

عقل مغرور و سرکش پيشقدم بود ومن واحساس دوشادوش هم قدم بر می داشتيم.

ساعتی چند است که در راهيم.خورشيد از ميان آسمان گذشته٬خسته ايم وناتوان اما همچنان

چيزی فراتر از آنچه در عقل ميگنجد ما را رهنمون ميسازد تا برويم.

هوا که بوی غروب ميگيرد٬دلم ميگيرد.اما احساس با غروب هم ميانه ی خوبی دارد! (( تا

دقايقی ديگر چادر شب هم ميرسد)) اين صدای عقل است که در ذهنم می پيچد.ترسی

کشنده در جانم رخنه کرده است.عقل با چهره ای در هم روی تخته سنگی می نشيند و

برای چندمين بار تکرار ميکند که رفتن بسوی نا کجا٬نهايتی ندارد!!!می خواهم کنار عقل

بنشينم که احساس دستم را می گيرد و ميخواهد که قدم هايش را دنبال کنم.از عقل می

خواهم که ما را همراهی کند.اما او دليلی برای اين پيروی نمی بيند.من و احساس ميرويم...

آنقــــــــــدر می رويم تا دوباره سپيده از پس کوه های خرمايی رنگ سر می رسد.استواری

عاشقانه ی يکی از آنها ما را بسوی خود کشاند.در اين کوير خشک بی علف اين کوه هنوز

يادگارهايش را حفظ کرده و حکايت عشقی ابدی را فرياد می زند.در ميان کوه حجاری های

فرهاد کوه کن کماکان می درخشد!به چهره ی احساس خيره می شوم که غرق در لذت اين

زيبايی هاست.می دانم که تنها اوست که عشق شيرين را در اعماق يادگارهای دست فرهاد

می خواند.

و من سر خوش از اينکه به احساس اعتماد کرده ام٬به سرزمين زيبايی که در ورای اين کوه ها

در انتظار ماست٬می انديشم.

******************************************************************************

دوستان خوبم يه سلام پس از مدت ها نبودن

يک توضيح:هميشه هم نبايد بر احساس تکيه کرد.چرا که  بايد در تقابل بين عقل و احساس به نتيجه رسيد.اما در عالم نويسندگی من هميشه دوست داشته ام به احساس تکيه کنم.

...آزاده از کلبه ی عشق