پرسه ی خيال:زمزمه های غروب پائيز
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۳  

 

اين بار ميخواهم بروم تا دوردستی که دستی برای ريا نباشد.در ورای معصوميت چهره به

عمق خلوص قلب اعتماد کرد٬گفت و به حصار خبيث فاجعه برخورد نکرد.و من تک مسافر

جاده ی جنون سراپا شوق دويدنم بسوی سرابی بس غريب.جذابيتی مرگبار که تو را در

نهايت خدشه دار شدن قلبت دفع ميکند.زنگ هايی که برای هيچ به صدا در می آيند و

گوش هايی که بازيچه ی اين زنگ های بی ناقوس زيبای فانی اند.

و تو گمنام تر از هميشه حتی جايی برای مدفون شدن درخاطراتم نداری.چرا که بودن٬خاطره

را ميسازد و من کجای ذهن نبودنت را به خاطره تشبيه کنم!

بارها متولد شده ام اما اين بار به وسعت يک آسمان بارانی به دنيا می آيم.آنقدر متولد ميشوم

تا تمام بودنهای آزار دهنده نابود شوند و تنها من مانم و ذهنی نوپا که دستش را به سوی

سبزی و نور خواهم کشيد.و بغضی در نهان که به گلو می تازد تا ره توشه ای به نور دريابد.

و من آزاده ام و هرگز تنها نمی مانم تا قلم را دارم.

قلم ای يگانه ناجی لحظات سرگشتگی ام٬اگر نداشتمت کدامين جادو زبان ناگفته هايم ميشد؟

و من ٬منم و اين را به تمام دنيای حريص وحشی و حقيرانی اسير در منجلاب ريا نمی فروشم.

اينک انســــــانی ديگرم...چشم می گشايم و همگان خرسند از تولدم٬ به آنچه در انتظار اين

ذهن نوپا است٬می انديشند.طفلی که گذشته را نمی خواند.او فردا را دارد و فرداهايی که

پر از بودن است.

...تارا از کلبه ی عشق

 

 


 
یه خاطره:سفر یه روزه
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۳  

                      

سلام...راستش چند تا بومرنگ در نوبت اکران داشتم.اما این سفر پیش اومد.

خواهشا عصبانی نشوید و منو به جرم گردش رفتن دعوا نکنید.باور کنید من چندین برابر این تفریحات درسهامو میخوانم...حالا بخشیدید؟

این بار مقصد رودبار بود اونم از جنس سفر یک روزه.پس از پشت سر گذاشتن کرج به قزوین رسیدیم.دروازه قدیم تهران را هم در قزوین دیدیم.

پس از شهرستان لوشان٬ در مسیر منجیل بودیم که ناگهان پسر کوچک دوست پدرم در حالیکه جاده ی پیش رویمان را به من نشان میداد٬گفت:اه....مستراب.من با تعجب:(چی؟ مستراب؟).وقتی مسیر نگاهش را دنبال کردم ٬فهمیدم منظورش از مستراب همان سراب است که در افق جاده نقش می بندد.

در شهر بادخیز منجیل توقف کردیم.باورتون نمیشه باد به قدری شدید بود که نمی تونستیم محکم سر جایمان بایستیم.بازم پسر دوست پدرم گل فشانی کرد و هیجان زده گفت:اه چقدر آسیاب بادی.منظورش همان توربین های بادی بود که در منجیل فراوان هستند.

برایش توضیح دادم که آسیاب٬گندم را آرد میکند اما این توربین ها با نیروی باد می چرخند و انرژی  تولید میکنند و اولین نیروگاه بادی است که زیر نظر انرژی اتمی ایران فعالیت میکند.

بعد از منجیل هم که رودبار.زیتون و روغن زیتون گرفتیم.اصلا((تموم این سفر فقط بخاطر زیتون بود وبس))

دست خورشید رو شونه ی غروب بود که راه رفته را بازگشته و به خانه رسیدیم.

*******************************************************************

*به عمو و زن عموی عزیزم صمیمانه تسلیت میگم.

*امید عزیز از اینکه زحمت گذاشتن لینک دوستان رو توی این مدتی که سینا یکم گرفتاره میکشی٬ازت ممنونم.

...تارا از کلبه ی عشق 


کلمات کلیدی: منجیل ،کلمات کلیدی: رودبار