پرسه ی خيال:آری آغاز...
ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۳  

در سايه روشن گرمای اتاقم٬از پشت پنجره ای بخارآلود به آسمانی مينگرم که سپيد برفش را

باسخاوت به گرمای زمين ميبخشد.به يادفريدون مشيری روی شيشه مينويسم:((در دل تاريک

اين شب های سرد٬ای اميد نا اميدی های من!برق چشمان تو همچون آفتاب٬ميدرخشد بر رخ

فردای من)).برق چشمان اميدی که نااميدی ها را سدی ست بی پايان٬مرا به ياد شاملو می

اندازد:((و چشمانت با من گفتند که فردا روز ديگريست!))ودر وصف چشمانی که راوی فردايند

به قول مصدق:((من به چشمان خيال انگيز تو معتادم.و در اين راه تباه٬عاقبت هستی خود را

دادم!))اما ((تو مپندار که خاموشی من٬هست برهان فراموشی من)) چرا که سکوت هرگز

دليل پايان نيست.

هم آوايی ملودی برف و خاموشی٬تداعی کننده ی اخوان ثالث است:((برف ميباريد و ما

خاموش٬فارغ از تشويش٬نرم نرمک راه ميرفتيم٬کوچه باغ ساکتی در پيش))کوچه باغ؟!

دلم ميگيرد.کجاست کوچه باغی که فارغ از اين همه دغدغه در آن رها شوی؟؟؟!!!

فريدون مشيری راست ميگويد:((اين منم خسته در اين کلبه ی تنگ٬جسم درمانده ام از

روح جداست!))و اين روح بر خلاف جسم اسير ميتواند تا آنسوی ابرهای برفدار هم برود٬با

عشق ميشود آنقــــــــــدر رفت٬تا ديگر مرزی برای رفتن نباشد.

((او چرا اين را نميداند که در اينجا٬من دلم تنگ ست...يک ذره ست))اين صدای اخوان است

که در ذهنم میپيچد.در انعکاس طنين  صدايش ميگويم دل اگر تنگ است٬چه اهميت دارد که

او بداند يا نداند.مهم اين است ٬ سهراب ميداندکه :((عشـــــــــــق سفر به روشنی اهتزاز

خلوت اشياست)).پس اگر در پس خاموشی٬دلت مثل برف سپيد است و کسی نمی داند که

روح سرگردانت٬کوچه باغی را آرزومند است٬در ورای اين خلوت دل انگيز بدان که آنچه در

کلبه ی دلت خانه کرده است٬((عشق)) است.

شيشه ی بخار گرفته ی پنجره ی اتاقم٬شعرهايی که نوشته ام را به دوش ميکشد.در آخرين

جای خالی باقيمانده٬ آنچه را که فروغ در گوشم زمزمه کرده٬مينويسم:

                ((آری آغاز دوست داشتن است        گرچه پايان راه ناپيداست

                                                 من به پايان دگر نينديشم

                                                  که همين دوست داشتن زيباست))

                               *******************************************

...تارا از کلبه ی عشق