بومرنگ:معتـــــــــــــــاد
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۳  

سلام به همه ی دوستان گلم

يه تشکر مخصوص از دوست های عزيزی که تولدم رو تبريک گفته بودندبا اينکه در

کلبه عشق به روز تولدم اشاره نکرده بودم٬ ممنونم که به يادم بوديد.

در آستانه ی اتمام ترم ۳ بايد بگم:امتحانها شروع شده٬ لطفا برای تارا بدعاييد.

*در مورد معنی کلمه بومرنگ که بعضی از دوستان پرسيده بودند:

در لغت چوب خميده ايست که وقتی آنرا پرتاب ميکنند پس از يک حرکت گردشی دوباره به

سمت شخص پرتاب کننده برميگردد.

اما مفهوم بومرنگ:نوشته ی هدف داريست که در افراد برداشت های شخصی متفاوتی را

سبب ميشود.

                             **********************************************

بومرنگ:معتاد

بعد از ظهر يک جمعه زمستانی٬در حال تماشای سريالی از شبکه ۵ سيما هستيد.در اين

سريال شخصيت های معتاد ٬خيلی راحت اعتيادشان را ترک کرده و به زندگی عادی برمی

گردند.علاوه بر آن پس از ترک٬قدرتشان بيشتر هم شده و در کتک کاريها پيروز ميشوند.

مدتيست در سريالها چگونگی اعتياد را زير نظر داريد.در همه آنها٬ترک آسان و در حداقل

زمان صورت ميگيرد.

شما انسان ماجراجو و کنجکاوی هستيد.وقتی ميشود به آسانی آب خوردن ترک کرد٬چرا

شما آنرا امتحان نکنيد؟؟؟

تصميمتان را ميگيريد که معتاد شويد بعد بلافاصله ترک کنيد.به اين ترتيب هم دست به يک

تجربه ی جديد زده ايد و هم بخاطر اراده ای قوی در ترک کردن مورد تشويق قرار خواهيد

گرفت.

از آنجا که از بچگی از نام ((کوکائين)) خوشتان می آمده است٬آنرا برای اين تجربه انتخاب

ميکنيد...

همان طور که در فيلم ها ديده ايد واقعا در اوج آسمانها هستيد.از پشت ابرهای آسمان آبی

به دوستتان زنگ ميزنيد.گوشی را که  بر ميدارد ميگوئيد:((سلام...من  ۲ هفته است معتادم

اما تا دو روز ديگه اعتيادمو ترک ميکنم.اگه نتونستم ساعت بند طلام برای تو.اما مطمئن

باش ترک کار يک دقيقمه.))

۲ ماه از آن جمعه گذشته  و پخش آن سريال تخیـــــــــــــلی هم به پايان رسيده است.

ساعت بند طلای شما روی مچ دست دوستتان می درخشد و شما در مرکز ترک اعتياد در

حال ديوانه شدن هستيد.

شما معتاد هستيد.اما نه در يک سريال غير واقعی بلکه در دنيايی با آدم های واقعی.

...تارا از کلبه ی عشق


 
يه خاطره:زمستان!!!
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۳  

زمستان هم با سکوت معصومش امد!

درختانی که برگ های زرد و نارنجی شان را برای پائيز به يادگار گذاشته اند.اکنون باشاخه های

برهنه به استقبال زمستان آمده اند.

شب يلدای امسال هم در ورای سرخی انار و هندوانه گذشت.يادی از حافظ کرديم و او باز با

غزل بی زبانی٬حکايت نهان دلمان را در ميان خطوطی با معنی بيان کرد.و باز هم شب يلدای

بلندی که سپيدی برف نداشت.گويی آسمان از ياد برده است که يلدا از سپيدی برف معنا

ميگيرد!!!

جمعه به شهر خاموش آرامش سفر کردم.بهشت زهرايی که سکوت بی پايانش بيانگر هزاران

حکايت از نهان خفتگانيست که اکنون در آن سوی خط ايستاده اند.ابتدا به ديدار پدربزرگ عزيزم

رفتيم که هنوز يک سال از پرواز بی مقدمه اش نگذشته است.در گلزار گل های آرميده در

خواب٬ قدم زدم.اعداد روی سنگ هايی که سن کم صاحبانش را فرياد می زد٬به من ميگفت:

شايد مسافر بعدی تو باشی!((در اوج جوانی در عمق خاک نهان شدن)) وچه بی تکلف٬مرگ٬

فرصت زندگی را از اينان ربوده است.گرچه اين رفتن آغاز بودن است ٬اما بهر سفر کوله باری

بايد٬ که دست مرگ مجالی برايش نداده است.و من انديشه کنان غرق در اين پندارم که شايد

زمستان ديگر در ميان شما نباشم.زيرا همه ی آنهايی که جمعه ديده ام٬بی مقدمه کوچ

کرده اند!براستی چه کسی می تواند ماندنش را تضمين کند؟!

سپس به ديدار قطعه ی هنرمندان رفتيم.آنان که يک عمر در عرصه ی گيتی با هنر زيسته اند٬

اکنون سنگ قبرشان نيز٬ ابهت هنرشان را فرياد ميزند:محــــــــــمد علی فردين/رضا ژيان/

فريدون مشيری/جميله شيخی/حميد مصدق/گل آقای دوست داشتنی و...

نوشته ی منزلگاه ابدی فريدون مشيری را هرگز از ياد نخواهم برد:

                 ((سفر تن را تا خاک تماشا کردی         سفر جان را از خاک به افلاک ببين

                   گر مرا می جويی

                    سبزه را درياب          با درختان بنشين))

يادمان باشد هر لحظه ميتواند آغاز سفر به جاودانگی مان باشد.اما نور اميدی در قلب هايمان

ما را به ديدن فرداها نويد ميدهد.پس

                                   باشيم اما آنگونه باشيم که هميشه جاودان باشیــــــــــــــــــم.

...تارا از کلبه ی عشق