همه بخونيد
ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٢  

((بيشتر وبلاگ نويس ها بيکار هستند.آدم بيکار همکه کار

ندارد.پس مينشيند پشت کامپيوتر و هر چيزی که دلش

بخواهد را تایپ ميکند.))

متن بالا گوشه ای از متنی است که در مورخ ۲۵/۱۱/۸۲ در صفحه ی ۹ روزنامه

شرق به چاپ رسيده است.نويسنده ی محترم اين ستون از وبلاگ به عنوان

بومرنگ جعلی و از وبلاگ نويس به عنوان بيکار بومرنگ ياد کرده اند

کلبه ی عشق جای اين شلوغ پلوغ کردن ها نيست اما گاهی اوقات آدم

جوش می آرهو صدای اعتراضش بلند ميشه.آخه خيلی جالب ولذت بخشه

که کسانی که از سر بيکاری سر کوچه ها و خيابان ها مزاحم مردم ميشوند

با کسی که زبان نوشتار را برای بيان حرف هايش برگزيده در يک رديف قرار

گرفته و هر دو بيکار خطاب شوند.

ايشون(اينم ميلشون:farvarboom@yahoo.com )فرمودند:بيشتربلاگرها بيکار

هستند....و من در اين اينجا بعنوان عضوی کوچک از اين خانواده ی بزرگ

خطاب به اين مقاله نويس ميگويم:نه دوست عزيز-بيشتر اين وبلاگ نويس ها

بيکار نيستند بلکه کارهای مهم ديگری هم دارند اما از آنجايی که حرفی

برای گفتن دارند و داشتن وبلاگ را اقدامی فرهنگی برای ارتباط با

همنوعانشان ميدانند.در کنار کارهای مهم روزانه اشان وقتی را هم به اين

کار اختصاص داده اند.و شما ای مقاله نويس عزيز بهتر است قبل ازآنکه لقب

بيکار را به اغلب آنها بدهيد ابتدا به تعداد بيشتری وبلاگ سر زده و سپس

قضاوت کنيد نه اينکه بازديد از چند وب معدود را مبنا قرار داده و به همين

راحتی در مورد همه قضاوت کنيد.

در پايان از روزنامه ی وزين شرق با آن مطالب پر بار انتظار نميرود که اينگونه

هر نوشته ای را به قصد توهين به جمع بکار برد.

ای کاش عده ای وقتی حرفی برای نوشتن پيدا نميکنند به زير سوال بردن

ديگران نمی پرداختند.

...تارا از کلبه ی عشق


 
 
ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٢  

بنام و بيادش

هنوز يک ماه و نيم به اومدن بهار باقی مونده اما کلبه ی عشق زودتر گردگيری شد و حسابی تغيير کرد.در اينجا جا داره از سينا بخاطر زحماتی که برای کلبه ی عشق کشيده تشکر کنم.

اين شعر هم تقديم به تمام کسانی که جام دلشان از شدت پر بودن لبريز شده است:

((با دلی تنگ به جبران گناهی که نکردم

گريه ها کردم و بر آتش دل اشک فشاندم

يادگار تو همان حلقه ی زيبای طلا را

نگهی کردم و زآن پس

روی آن چند نگين از گهر اشک نشاندم

ناگزير اشک فشان غمزده از کوی تو رفتم

نا اميدانه ز دل آه غريبانه کشيدم

تا به سوگ دل تنها شده مستانه بگريم

نيمه جان پيکر خود جانب ميخانه کشيدم.))

تارا از کلبه ی عشق

 


 
 
ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٢  

دوستان سلام...خوش میگذره؟...با این امتحانها کشتی میگیرید یا نه؟من که همه ی امتحانهام پشت سر همه ،فقط یه وقت کوچولو این ما بین پیدا کردم تا یه سری به کلبه بزنم...خوشحال هستیم.

میخوام یه شعره با مزه براتون بنویسم.البته شاید شعرش یه نمه لبخند رو بشونه رو لب آدم اما اگر بروید تو بحر قضیه،میبینید نه تنها خنده دار نیست بلکه گریه دار هم هست...اون وقتکه آدم دلش برای عروس خانم کباب میشه و دلش میخواد آقا داماد رو خفه کنه.حالا جریان رو داشته باشید:

Im in a nice bit of trouble.I confess

but I should by now be a proud and happy bride

I was proposed to buy a beautiful house

In a very gently way

Lent him all my money so that he could buy a home

And punctually at 12 o*clock today

There was I waiting at the church

When I found he had left me in the lurch

Lor how it did upset me!

All at once he sent me round a note

Here is the very note this is what he wrote

<<CAN*T GET AWAY TO MARRY YOU TODAY…MY WIFE WON*T LET ME>>!!!!!!!

قضیه از این قراره که عروس خانم توی کلیسا منتظر مستر داماده.خودش اقرار میکنه که یه استرس و هیجان عجیبی داره اما با خودش میگه :(من امروز باید یه عروس مغرور و شاد باشم)

در همین حال یادش می آید که ((آقا)) بهش قول داده بود که یه خونه ی خیلی قشنگ برایش میخره برای همین این عروس خانم ما همه ی پولهاشو قرض میده به آقا زاده تا بتونه خونه رو بخره......و حالا سر وقت یعنی ساعت12 ،عروس خانم توی کلیسا حسابی منتظره.پس از مدتی حس میکنه آقا داماد ایشونو تو کلیسا کاشتند،خیلی ناراحت و افسرده میشه.که ناگهان...از طرف مستر داماد یه پیغام میرسه.عروس خانم با اشتیاق متن نامه رو میخونه: ((امروز نمی تونم باهات ازدواج کنم،چون زنم بهم اجازه نمیده))

حالا واقعا اگر شما جای این عروس خانم بودید(البته دور از جونتون)چکار میکردید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

...تارا از کلبه ی عشق