کلبه ی ویوارا
ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٥  

دوستی بسیار قدیمی با کامنتش به یادم آورد در سالی که نود و پنج است، خطی در اینجا ننوشته ام!

ناخواسته،

بی آنکه حواسمان باشد،

کوچ کردیم.

از وبلاگ هایمان به فیسبوک،

بعد اینستاگرام

و پس از آن به نمی دانم کجا می رویم. 

 

وبلاگ هایمان گرچه خاطره شدند و در امروزهایمان کمتر جاری،

اما

آدم هایی را به زندگی مان دادند که در همیشه هایمان، حضور شدند.

و من تا ابدیتی که بوده باشم، هویت اینجا پسوند جداناشدنی نامم شد و ((آزاده ویوارا)) ماندم.

ویوارایی که یک نام اصیل ایرانیست به معنای باران تند و به غایت بخشی از وجود این آزاده.

 

...آزاده از کلبه ی ویوارا


 
پشت در ایستاده ای که بیایی!
ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳٩٤  

هنوز هم دست و دلم می لرزد از صدای نفس هایت که پشت در است

که تو، منی و انحنای ابتدای هستنم!

هنوز هم مرا شوقی می گیرد به غایت شدید،

آن لحظه ی شکوهمند آمدنت،

که تقارنش نشسته با شبی

که آذر همخواب هوسناک ترین ماه خداوندگار می شود!

هنوز هم دلم می لرزد از آمدن تویی که می آیی

و تقویمی که ده می شود

و فصلی که هویتش با سپیدی و برف تبانی کرده

و هوایی که ملس واره، خنک می شود...

 

هنوز هم فرق می کنی

و با تو، اتفاق های خوب، ساده می افتند

و مهم است که چند شنبه است

و مهم است که ساعت چند است

و من چه کودکانه به استقبال توام

در این یلدا

با موهای قرمزی که دو طرف صورتم بافته،

در لباسی به رنگ نارنجی مایل به انار.

 

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: دی ،کلمات کلیدی: شب یلدا ،کلمات کلیدی: آزاده از کلبه ی ویوارا
 
برای کلبه ی ویوارایم که دوازده سالگی اش را یادم نرفت!
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳٩٤  

به اینجا که پا می گذارم بیش از اینکه دستانم روی کیبورد شبیه حس نوشتن باشند، چشمانم از هوس خواندن تشنه اند و حریص. خواندن از قلم نگاره هایی که زندگی منند و چــــــــــــــــــه زود به دوازده رسیده، مانده اند.

چهاردهم مهر ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و دو

پدر که به من یاد داد می توانم در جایی شبیه اینجا، کلبه ای داشته باشم برای خودم تا راوی حرف های آزاده ام باشد و حرف هایم چه زیاد بود.

خط به خطِ هستَنَم را اینجا به روایت رفتم با الفبایی که گاه رمزگشایی اش را فقط آدم های خط اول زندگی ام دانستند. و چه خوب که برای دیگران، ترجمه اش قطعه ی ادبی بود و بازی آهنگینی با کلمات.

هنوز هم حرف ها دارم. بیشتر از آن وقت هایی که دوازده سال سنم کمتر از امروز!

اینکه کمتر می آیم و قلم چرانی هایم به "کم تر شدن" رفته، دلیلش بد شدن دختری ست که گاه در کلافِ کلافگی هایش کلافه می شود!

اما هنوز عاشق همه ی آن چیزهاست

که چهارده سال پیش دوست داشت و دارد دیوانه وار و از سر جنون:

سفر و سفر و سفر،

نوشتن و خواندن و خوانده شدن،

فروغ و مصدق و شاملو،

میکروب و ویروس و باکتری،

اسپانیا و راموس و نادال،

و عشق

عشق

عشق

همان عشق که چهره ی آبی اش پیدا نبود...نیست!

این دخترک ویوارا که موهایش را دو طرف صورتش می بافد، هنوز هم همان است که بود...با همان خنده ها و خطاها و خط خطی هایی که نقاشی های رنگارنگ مطبقند!

هنوز همان است فقط کمی کوله ای که روی دوشش می اندازد، سنگین تر شده و خسته اش می کند هر از گاهی... وگرنه همان دخترک شاد پر از آرزوی چهارده سال پیش است که دانشجوی ترم یک میکروبیولوژی بود...ماند...هست!

 

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: ویوارا ،کلمات کلیدی: کلبه ویوارا ،کلمات کلیدی: آزاده از کلبه ی ویوارا
 
از تخت سلیمان تا گنبد سلطانیه
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤  

از تهران که راه افتادیم، ساعت تاریخ به سمت رفتن بود.

و من که همواره نبض سفر، دیوانه ترم کرده، تمام اندیشه ام کوله باری بود که همیشه هوای جاده، ضربان قلبش را تندتر می کند، عجیب!

در پس شبی که سیاه نبود، به تختی رسیدیم که جایی نداشت برای خواب!

باید حریصانه راه می رفتی و تمام تنت را بغل می کرد، طعم آن روزهای تاریخ های دور.

خسته که می شدی، که نمی شدی، نسیم قشنگی بر صورتت می نشست نوازش وار، از جانب خوشگوار دریاچه ای که آبی اش بدون مانند بود و خوب.

در پهنه ی خوش طعم آذرگشتاسب، سه هزار سال به عقب رفتیم و شاهزاده های هخامنشی شدیم با هم، همه... همگی.

ناهمواری یک صد متری کوه را که از زمین به سمت آسمان رفتیم، در امتداد انتهایش، گودالی بود در آن ژرفنا، که به جرم خطای تا به هنوز ناکرده ات، زندان سلیمان شده بود!

تِکاب را به دست بدرود دادم تا باز برگردّمّش زود، چرا که من را با تخت سلیمان رازناکش، کار بسیار مانده هنوز!

گام هایم شبیه ارومیه شد.

دلم گرفت... دلم سوخت... دلم می سوزد برای زمین رو به برهوتی که روزی آب داشت، شنا داشت با پرنده و چه شوق هایی که زیاد!

مولانایمان را که قونیه برد، خوبی اش این است که شمسش را در خوی نگاه داشته ایم در پناه آن برج و باروی بزرگ.

حالا در مسیری هموار که چیزی میان کوهستان و درختانِ بسیار، جا مانده، می رویم.

تا در قلمروی جایی شبیه چالدران، پس از جّنگی بدون باخت، 

من باشم

و تو

و سکوت مبهم رازآلوده ی کلیسایی سِتُرگ.

به من گفته اند "قره" یعنی سیاه. اما کلیسایی که چشمان تا به همیشه حریص این من، کاویدّش، سیاه نبود...نیست.

اصلن در هر جایی که سنگ ها با یک ملودی ناب، روی هم نشسته اند،حال آدم هایی که سنگ نیستند، قشنگ می شود!

سنگ های کلیسا هم حالشان خوب تر بود وقتی که ما جمع می شدیم و گاهی حتا با زور، در قاب کوچک دوربینی جا می شدیم که تا همیشه ی تاریخ، در عکس هایمان کنار هم باشیم، بمانیم!!

از آن مرز دور تا مسیری که ما را به خوی باز می بُرد، راه بسیار مانده بود.

اما کسی زیادی راه را نفهمید...فهمید؟!!

از دروازه ی سنگی خوی با آن نقش های سیاه و سپیدش رد که شدیم، مقصدمان جایی بود که من سال هاست دلم گیر کرده در اطناب موهوم رسیدن به قلعه ی خوب بابکش!!

ناهار را کوفته تبریزی خوردیم با هم. پیش ترش ایل گلی هم به رویمان خندید.

به جاده که زدیم، به گنبدی رسید فیروزه فام، که خشت خشت بی تایش، حرف ها دارد از آن روزهای دور ایلخانی تا همین امروزهای ما!

و حالا

در این لحظه ای که دلم می گیرد از سفری که تلاقی اش دارد به انتها می رود،

من و توایم و اتوبان تا همیشه شلوغی که قزوین است

و یک دنیا خاطرات

عکس های قشنگ

حس های ناب!

توی پرانتز ویژه: همسفرهای خوب سفر اعجاب انگیز اخیرمان، از لطفی که بخاطر نوشتن این نوشته درماشین، به این آزاده داشتید سپاسگذارم، لطفن در قسمت نظرهای این پست، حتمن جای پایتان را برایم به جا بگذارید.

...آزاده از کلبه ی ویوارا


کلمات کلیدی: آذربایجان غربی ،کلمات کلیدی: تخت سلیمان ،کلمات کلیدی: قره کلیسا ،کلمات کلیدی: ارومیه
 
نود و چهاری که بز است!
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤  

با پاهای برهنه کف حوض خالی راه می‌روم و فرچه‌ای را که تمام لب و لوچه‌اش از آبی فیروزه‌ای سرشار، را روی در و دیوار حوض خالی می‌کشم. بوی رنگ تمام حیاطی را که دور تا دورش باغچه، را پر کرده و من عاشق بوهای عجیبی چون بوی رنگ.

از توی اتاق از پشت یک گرامافون، بوی عیدی فرهاد، روی کلاویه‌های ساعتی که به سمت نو شدگی می‌شتابد، به مشام می‌رسد و من هر از گاهی کاغذ رنگی‌ها را به شکل‌های عجیب می‌برم و برای سفره‌ی هفت سین کنار می‌گذارمشان.

رنگ که خشک شد. حوض را از آب زلالی که از سیروان و ارتفاعات اورامانات آوردمش، پر می‌کنم و ماهی قرمزی را که دو تاست، ول می‌دهم وسط سرسره‌ی آبی.

گلدان‌هایی را که بیشترشان شب‌بو و کمترشان اقاقیاست را دور تا دور حیاط، کنار پنجره‌ها، خانه می‌دهم. همه چیز را جایی می‌گذارم که جای خودش است. فقط یک چیزهایی نصفه نیمه، از قبل هست که نمی‌دانم همین جا پشت خطِ پشتِ سر گذاشتن، پشت سرشان بگذارم یا بیاورمشان و ببینم بعدتر ها چه می‌شود...این را هنوز نمی‌دانم!!

بقیه‌ی حیاط را با آپ‌پاش نارنجی ام آب می‌پاشم و بعد آنجا کنار تختی که زیر درخت توت نشانده شده، کنار سفره‌ای که هزارها سال مانده و کهنه نمی‌شود، می‌نشینم تا نود و چهار قشنگ و ناب، بیاید و بیاید و برسد از راه.

...آزاده از کلبه‌ی ویوارا


کلمات کلیدی: نوروز 94 ،کلمات کلیدی: بز
 
از اورارتو تا منوآ...از وان تا تهران...!
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳  

همه چیز راحت بشود شاید

اگر یکی از آن دو
بیاید و بگویدم:

"خواب بود همه‌اش‌
و یا برشی موزون از یک قصه
از همان داستان‌های کلاسیک که دوست می‌داری
روی سنگفرش خیابان‌های خیس از نم! "

واقعن خواب بود؟!‌
یا تقارنی دلچسب از انحنای یک واقعه
که رخ نمود و تا ماندن، ماند!

قصه نبود؟!
حضوری که فوری...در جا، 25 سال از سن واقعی ام را بُرد...

دلم تنگ شده
خیلی
برای گم شدن‌هایی که به پیدا رفت

اما باز من به رفتار عشق مشکوکم
زیر کرسی، انار باز هم هست؟!

من
هنوز
خیلی جواب‌ها را مانده تا پیدا کنم
مثلن
جنگ می‌شود یا نه؟!
اگر شد...مرد این جنگ تن به تن تو باش...قبول؟

من هم قول
که گرچه خوب بلدم فانوس بردارم و بگردَمَت تمام جزیره را
اما
نمی‌آیمت
تو...خودت پیچ جاده را برگرد!

 

توی پرانتز مهم: 14 مهر 93 جشن تولد یازده سالگی ویوارایم بود و یک یازده سالگی را نوشتن، به اینجا بدهکارم

...آزاده از کلبه‌ی ویوارا


کلمات کلیدی: وان
 
آنطرف جایی که ما ایستاده ایم!
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳  

امروز یکی از دوستانم که جزو آن دسته از دوستانم است که با خیلی ها فرق های زیادی دارد, به یادم آورد که چقدر بد شده ام با ویوارایی که یازده سال از واقعی ترین پلان های زندگی ام را در خودش تا همیشه دارد!

خیلی وقت بود میخواستم به اینجا نوشتن هایم, رسم منظمی دهم, حرف خوب دوست خوبم, شروع خوبی بود!

کنار بندری که در شمال غربی گربه ی جغرافیا آرمیده, آرام گرفته ام و این خط ها را می نویسمتان.

نمی دانم تاثیر آشفتگی های ذهن شلوغ این روزهاست و یا از بازی های همیشه ی این ذهن خیال پرداز است که دیشب وقتی با علیرضا کنار دریا ایستاده بودیم, گفتم به نظرت در امتداد افقی که ما ایستادیم, اون طرف دریا کی توی ساحل ایستاده?!!

کسی چه می دانست, شاید آنطرف دریا, در امتداد همین مداری که ما ایستاده بودیم, خواهر و برادری کنار دریا ایستاده بودند و به خواهر و برادری فکر می کردند که ماییم!!

 

...آزاده از کلبه ی ویوارا...بندر انزلی


کلمات کلیدی: بندر انزلی